#در_دستان_سرنوشت_پارت_212
آنا: خوابم میاد، خودت درست کن
امیر بی هوا دست انداخت دور شونه های آنا و نیم خیزش کرد: پاشو 10و نیم ساعت خواب نیست اما به محض اینکه چشمش رو صورت آنا افتاد چشماش گرد شد:ببینمت!
آنا دستش رو گرفته بود جلو ی صورتش، امیر دستهای آنا رو کشید،
امیر یه نگاهی انداخت به آنا، جای سیلی رویا روی صورت آنا زرد بود، هنوزم رگه هایی از بنفش که در حال پخش شدن بود رو صورتش بود، چشماش پف داشت، با یه نگاه به صورت و بالاتنش به راحتی می شد فهمید که وزن کم کرده، امیر دستای آنا رو کشید، و به زور بلندش کرد، شاید یه 10 کیلویی کم کرده بود، جدای از جای کبودی صورتش، زنگ صورتش به جای رنگ مهتابی همیشگی کدر به نظر می رسید. امیر حس می کرد اگه دستهای آنا رو ول کنه پخش زمین می شه
امیر: چرااینجوری شدی؟ حالت خوب نیست؟ قرصها ت رو خوردی؟ نکنه تموم شده؟ آره؟
آنا جوابی نداد
امیر:باتو دارم حرف میزنم، این چه وضعیه؟
آنا بی حرف خودش رو انداخت رو تخت
امیر: دکترت کیه؟ شمارش رو داری؟
آنا: نترس وقت مردنم نیست.
امیر: حرف بی ربط نزن، شماره دکترت رو داری یا زنگ بزنم رویا.
آنا: نه ، رویا نه. تو رو خدا به رویا حرفی نزن. من ضعف کردم، چیزیم نیست
امیر: اینهمه لاغر شدی، طبیعی نیست، حتما مربوط به بیماریته
آنا: نه به خدا به اون ربطی نداره، این چند روزه ،صبحانه و ناهار نخوردم، باور کن خوبم،
اصرارهای آنا جواب نداد، امیر آنا رو بزور برد پایین تو سالن، زنگ زد به دکتر عبدی، که پسر خاله مادر بزرگش بود، معمولا ویزیت خونگی پیش می اومد اون رو خبر می کردند، تا اومدن دکتر امیر خیلی سعی کرد چیزی به خورد آنا بده ولی موفق نشد،
دکتر اول قبل از هر کاری فشار آنا رو گرفت: امیر جان فشارش خیلی پایینه، نزدیک 8 ، چیزی خورده ؟
امیر: من نبودم خونه ولی می گه چیزی نخورده
romangram.com | @romangram_com