#در_دستان_سرنوشت_پارت_211
امیر اجازه نداد فرهاد جوابی بده ، گوشی رو قطع کرد، و زنگ زدبه رویا و به رو یا هم اطلاع داد که از فردا شغلی نداره، باید بگرده دنبال یه شغل دیگه و به التماسهای آنا واسه اینکه کاری به کار رویا نداشته باشه هم توجهی نکرد، فقط لحظه آخر گوشی را داد به آنا که با التماس می خواست گوسی رو بگیره: رویا! رویا! می شنوی؟
رویا پشت خط بود ولی حرفی نمیزد
***
دو روز به عید بود، سال قبل آنا فکر می کرد بدترین عید عمرش رو می گذرونه ولی امسال با حال و روزی که داشت مطمئن بود که بد تر از این نمی تونه واسش باشه،از بعد از اون ما جرا خونه نشین شده بود، نه کلاسهای آخر سال رو رفته بود،نه شرکت، نه هیچ جا، امیر بعد از اون ماجرا، دیگه هیچ حرفی راجع به فرهاد و رویا نزده بود، صبح زود می رفت و شبها ساعت 10 بر می کشت، انا تقریبا هیچ کاری نمی کرد، اکثر ساعتهای روز رو تو اتاقش بود و با کمک قرصهای خواب آور خواب بود، شبها هم تا صدای در می اومد می رفت بالا، تو این مدت ،امیر ناهار و صبحانه رو شرکت بود، شبها هم اکثرا یا آنا املت یا کالباس می زاشت، آنا با اومدن امیر صدای ضبط اتاقش رو بلند می کرد، تا امیر ببینه که خوبه و مثلا سر حال و از خدا خواسته سری به آنا نزنه، آنا خرید های خونه رو هم لیست میکرد رو در یخچال، امیرم انگار عزمش رو جزم کرده بود که به انا یه درس درست حسابی بده، آنا نمی دونست این نادیده گرفتن بابت گرفتاری آخر ساله ی، یا بابت اتفاقات رویاو فرهاد ویا ، و یا شکستن قاب عکس پرگل.
رویا بعد از اونشب تماسی با آنا نگرفته بود و تماسی رو هم جواب نداده بود،
***
آنا با شنیدن صدای دزدگیر ماشین امیر، رفت سمت پله ها، احساس می کرد دیگه به سرعت روزهای قبل نمی تونه بره بالا، هر جور بود قبل از اینکه امیر برسه تو سالن، رسید بالا، اینقدر تو فکر بود که یادش رفته بودهمون غذای چرت و پرت هر شبی رو هم درست کنه و بخوره،رفت توتخت، بدون اینکه داستان موسیقی و حالم خوبه هر شب رو راه بندازه، چشمهاش رو بست، با اینکه کلی خوابیده بود ولی حس می کرد ضعف داره، نیازی به قرص نداشت، لاحاف رو کشید سرش،
هنوز خواب به چشمش نیومده بود که حس کرد صدای پا می اد، واسه روشن کردن چراغ دیر بود، واسه اهنگ کذایی هم،
دستگیره در با شدت باز شد، آنا سرش رو بیشتر تو بالشت فرو کرد،
امیر چراغ رو روشن کرد: خوابی؟
انا جوابی نداد،
امیر:شام نخوردی؟ یا از غذای شاهانه هر شب واسه من چیزی نزاشتی؟
آنا حس نمی کرد بتونه بی لرزش و جلب توجه امیر جوابی بده، ولی امیر با تکرار سئوال و قدمهایی که سمت تخت بر می داشت نشون دادکه منتظره
آنا با صدایی که خودش لرزشش رو حس می کرد سعی کرد جواب بده: تخم مرغ داریم ، واسه خودت درست کن.
امیر: بلند شو درست کن واسم تامن یه دوش بگیرم، چرا امشب زود خوابیدی؟
آنا: خوابم می اد، خودت درست کن.
امیر لحاف رو از روی انا کنار زد: بلند شو، تو سال جدید مطمئنا دیگه از این غذا چرت و پرتها نمی خورم. غدای خوب می خوام.
آنا سرش رو بلند نکردبه زور همونطور که سرش تو بالش بود باشه ای گفت، ولی امیر ول کن نبود، بلند شو ببینم.
romangram.com | @romangram_com