#در_دستان_سرنوشت_پارت_209
رویا: تو فکر نکن چون مغز تو سرت نیست، اگه تو سرت بود این همه بلا سرت نمی اومد، بعدم دست کرد یه بسته قرص پرت کرد جلوی آنا: بیا دختره مردنی این آخرین بسته است، دفعه بعد قرص خواستی بگو جناب سروستانی بگیرن، من دیگه کلا تموم شدم، فهمیدی؟ واسه اون شوهر کذاییت هم خواستی زن بگیری به فرهاد خان بگو ، می سپرن یه پولدار و خوبش رو واسش سوامی کنه،
رویا اجاز نداد آنا حرفی بزنه، رفت از در بیرون ، بی خداحافظی، بی هیچی،
آنا مات و مبهوت نشسته بود، هنوز نمی دونست چی گفته چی شنیده، انگار تو خوابه؟
امیر قوطی قرصهای آنا رو برداشت، درش باز شده بود، چند تاییش رو زمین پخش بود، ریخت تو جعبه داد دست آنا،آنا بی حرف سرش رو گذاشت رو زانوهاش،
امیر رفت جارو اورد شیشه ها رو جارو زد و تی کشید، آنا گوشیش رو از تو کیفش در اورد، هنوز شماره نگرفته بود که امیر گوشی رو از دستش کشید: به کی زنگ می زنی؟ این گوله آتیش حالا حالا خاموش نمی شه،
آنا: با فرهاد کا ر دارم،
امیر: به نظرت خرابکاریات واسه امروز کافی نیست؟
آنا: می خوام ببینم فرهاد چی گفته به رویا، چرا رویا تموم شد؟ چرا همه دارن تموم میشن؟ دیگه کسی نمونده،
امیر: تو نباید بین رویا و فرهاد دخالت می کردی، منم فکر می کنم فرهاد از رویا خوشش می اومد، همون جور که تو فکر می کردی رویا از فرهاد، ولی تو نباید دخالت می کردی،
آنا: ولی فرهاد داره ازدواج می کنه
امیر: خوب فرهاد واقع بینه، رویا هم، ولی تو یه چیزی را بینشون از بین بردی که نباید
آنا: من دلم می خواد رویا خوشبخت بشه.
امیر: مسئله اینجاست که تعریف تو از خوشبختی با تعریف رویا فرق داره
امیر گوشی رو برداشت زنگ زد به فرهاد، از فرهاد خواست یه سری بهش بزنه.
نیم ساعتی از تماس امیر می گذشت که فرهاد اومد، از دیدن آنا با کیسه یخ رو صورتش به تعجب برگشت سمت امیر،
امیر: اینجوری نگاه نکن، شاهکار رویا خانومه
فرهاد: چی شده
آنا: شما زنگ زدی بهش چی گفتی؟ چرا اینقدر عصبانی بود
romangram.com | @romangram_com