#در_دستان_سرنوشت_پارت_208


آنا: خواهش می کنم این بهونه ها رو نیار، بگو دلت می خواد همه چیز راحت و بی دردسر باشه وگرنه ، اینها بهونه اس، خواستن چیزی نیست که بااین جرفها از یاد آدم بره. بعدم رو کرد به امیر: امیر توباید با رویا ازدواج کنی.

امیر دیگه از این حرف بی ربط تکراری آنا عصبانی شده بود: بس می کنی با نه آنا، می فهمی چی می گی، لقمه نون پنیر درای می گیری؟ اصلا فکر تو سرت هست، د نیست اگه بود، اینهمه بلاسرت نمی اومد، راه بیفت بریم، تو ارضه داری به کارای خودت برس نمی خواد این دوتارو بهم جوش بدی، اینها خودشون عاقلن که به این نتیجه رسیدند، بریم، فرهاد ببخشید بابت این حرفها، آنا یه دو رو زه تحت فشار بوده، متوجه حرفهاش نیست، فرهاد زیر لب حرفی زد و رفت سمت ماشینش.

امیر بی هیچ حرفی تا خونه رانندگی کرد، بابت حرفهای آنا خیلی عصبانی بود، آنا هنوزم در حال انفجار بود، به محض رسیدن رفت تو خونه، رفت سمت پله ها ولی تا خواست بره بالا دید درد پاش نمی زاره، نمی دونست الان دقیقا از چی عصبانیه، از اینکه رویا بهش حرفی نزده، از اینکه فرهاد داره زن می گیره یا ...چشمش افتاد به عکس پرگل که تو راه پله بود، دو تا پله رو رفت بالا، انگار باید یه کار ی می کرد، مهم نبود چیکار، عکس پرگل رو برداشت و محکم پرت کرد پایین، امیر تازه اومده بودتو سالن، خودش بی اندازه کلافه بود، ولی سعی کرده بود عکس العملی نشون نده که یکدفعه عکس پرگل تو چند قدمیش پرت شد رو زمین، وشیشه اش خورد شد. با صدای شکستن آنا تازه به خودش اومد، ولی هنوز درکی از کاری که کرده بودنداشت، امیر زل زده بود به عکس،

آنا یه قدم اومد پایین: امیر ، چرا همه جا عکس پرگله، نمی خوام هر ور می رم ببینمش، ببرشون تو اتاقت، نمی خوام می فهمی، نبری تک تکشون رو میشکنم.

امیر فقط سر اورد بالا و نگاهی به انا انداخت، سری تکون داد و عکس پرگل رو برداشت و بی توجه به شیشه ها رفت سمت اتاقش، ولی پشیمون شد، برگشت، قاب عکس رو شومینه و انتهای سالن رو هم برداشت وهمه رو برد تو اتاق

آنا کاری نکرد، جز اینکه ولو شد روی پله ها، نه می تونست تو این همه شیشه برگرده پایین نه بقیه پله ها رو بره بالا،

آنا همونطور رو پله ها نشسته بود، نمی دونست چرا اینجوری کرده، نه پاهاش یارای بالا رفتن داشتند، نه با وجود شیشه ها می تونست بره پایین، از امیرم خبری نبود،

نیم ساعتی گذشته بود، که صدای زنگ اومد، امیر از اتاق اومد بیرون، یه نگاهی به آنا انداخت، در رو باز کرد و برگشت سمت انا، یه جفت دمپایی واسش گذاشت رو پله کنار پاش و برگشت تو اتاقش، رویا سرخ و بر افروخته اومد تو،انا سریع بلند شد، دمپایی ها رو پا کرد و قبل از اینکه رویا بیاد دم پله خودش رو رسوند پایین و رفت سمت رویا: سلام ، نیا جلو، شیشه شکسته

هنوز رویا کلامی حرف نزده بود، قدم آخر رو که برداشت آنا روی زمین افتاده بود، آنا حتی نتونست بفهمه چی شده، فقط یه آن احساس کرد تمام صورتش آتیش گرفت، و بعدم تعادل نداشتش رو از دست داد، امیر با صدای افتادن آنا از اتاق اومد بیرون، دید رویا بالا سر آناست و آنا رو زمین ، امیر بی حرف یه قدم اومد جلو، آنا بالاخره تو نست از شوک در بیاد و سر بالا کنه: رویا! چته؟ دیونه شدی؟

رویا رسما داشت دادمی زد: آره دیونه شدم، از دست تو دیونه شدم، دیگه نمی خوام ببینمت، فهمیدی؟ خالم مرد، منم مردم واسه تو، رویا مرده اینو تو گوشت فرو کن.

آنا بزور بلند شد: رویا چی شده؟

رویا: آنا تو دیونه ای ، احمقی ، تو به چه حقی این دری وری ها رو جلوی فرهاد به من گفتی؟ چرا نگفتی فرهاد پیشته؟ می خواستی منو بالا ببری؟

له کری منو، خورد کردی منو. چی گفتی؟ چیکار کردی که فرهاد فکر می کنه من تو فکرش بودم؟ آنا هیچوقت نمی بخشمت. من از همون اول بهت گفتم نه کسی تو سرمه نه چیزی. نگفتم؟

آنا: رویا من چیزی به فرهاد نگفتم، لا اقل از طرف تو چیزی نگفتم

رویا: تو به چه حقی تو مسائل من دخالت کردی؟ به من چه مربوط بود که فرهاد داره زن می گیره؟

آنا: رویا چی شده؟ چرا اینجوری میکنی.؟ بخدا من حرف بدی نزدم.

رویا خودش رو رسوند لب مبل و ولو شد: حرف بدی نزدی؟و اسه چی فرهاد زنگ زده هر چی لایق خودش بار من کرده؟ فکر کرده، من تو رو پر کردم، پسره احمق برگشته می گه تورت رو من پهن نشد نشستی با اون دختره مردنی نقشه امیرو کشیدی آنا تو رو بندازه به امیر؟ می فهمی آنا، می بینی چه غلطی کرده. آنا رفت سمت رویا: رویا بخدامن نمی خواستم، خوب من فکر کردم،...


romangram.com | @romangram_com