#در_دستان_سرنوشت_پارت_207
آنا: دیگه چی شنیدی؟
رویا: هیچی.
آنا: رویا، مطمئنی بیرونت نکردن حالا بعضی ها طلبکارم شدند.
رویا: بعضی ها کین؟
آنا: آقا فرهاد که تازه می گه چرا بی خبر رفتی، نمی دونه با پذیرایی بدرقه شدی.
فرهاد گوشی رو از دست آنا گرفت: عمه چی گفته؟
رویا بدون اینگه حرفی بزنه گوشی رو قطع کرد.
فرهاد: الو، الو!
امیر خندید: رویا کلا عادت به خدا حافظی نداره ، سخت نگیر
فرهاد: چی می گفت؟
آنا: مسلما رو حرفهایی که به شما گفتن صحه نگذاشت.
فرهاد: حالا کجاست؟
آنا: می خوای چیکار؟
فرهاد :برم ببینم چی شده؟
آنا: هر چی شده باشه ، گفتنش دردی دوا نمی کنه، نمی دونم چرا من همیشه فکر می کردم، شاید تو و رویا ، نمی دونم شاید بتونین با هم کنار بیاین ولی می دونم اشتباه کردم
فرهاد: رویا حرفی زده؟
آنا: رویا کلا عادت نداره خودش رو ببینه، اگر هم ببینه همونی می بینه که هست،نه اون هیچ وقت حرفی نزد، شاید اینخواسته من بود، که رویا اونجوری زندگی کنه که لیاقتش رو داره،
فرهاد: این چیزی نیست که من بهش فکر نکرده باشم، ولی این وسط اونی که هزار بار له می شه زیر بار حرف خونواده من و خودش ، رویا بود، و گرنه من
romangram.com | @romangram_com