#در_دستان_سرنوشت_پارت_206
رویا: خوب دیگه صلاح نبو د بمونم
آنا: رویا خبریه؟
رویا: نه ، ولی خوب می دونی دیگه الان درامدم خوبه یکم صرفه جویی کنم، می تونم یه خونه کوچیک کرایه کنم.
آنا: پسر جهانگیری کیه؟
رویا: آنا، تو چته؟ کی چی گفته؟
آنا: می گن بخاطر اون از خونه خانوم جون رفتی آره؟
رویا عصبانی شد: کی همچین گفته؟
آنا: مهم نیست کی گفته مهم اینه که من شنیدم.
رویا: دیونه ای آنا، من عزا گرفتم بعد سال خاله چطور محمد رو دک کنم، پسر جهانگیری دیگه کیه، من و چه به اونها
آنا: من خودم واست یه شوهر مناسب پیدا کردم، محمدم بره به درک با پسر جهانگیری و بقیه.
رویا:آنا دیونه شدی؟
آنا: نه دیونه نشدم،
رویا: پس وقتی بهتر شدی زنگ بزن حرف بزنیم.
آنا: رویا می دونی مشیر داره ازدواج می کنه.
رویا:آره، شنیدم.
آنا: از کی؟
رویا: از عمه فرهاد،
romangram.com | @romangram_com