#در_دستان_سرنوشت_پارت_205

فرهاد: یکی تو مایه های پسر جهانگیری،

آنا: نه رویا باید برگرده بره زن اون پسر عموی دیپلم ردیش بشه که یادش نره مال کجاست ،که حق نداره زندگی که می خواد داشته باشه، که به درد پولدارای شهری نمی خوره، که کسر شانشون می شه بگن زن روستایی و بی پول دارن، بعدم شما که داری ازدواج می کنی چیکار به رویا داری؟ رویا کارمندت بود، دیگه هم نیست، فهمیدی؟

امیرمی دونست اینها ترکشهای اتفاقات این دو روزه است که داره سر فرهاد خالی می شه.

امیر:آنا لطفا تموش کن.

آنا: نمی خوام رویا بره زن اون آکله بشه.

فرهاد: نترس ، نمی شه، گفتم که لقمه خوب گرفته، خانم جون گفت پسره اومده کمک کرده اسباب ببره.

آنا: دروغه، اگه بود رویا به من می گفت.

امیر: تو که این چند وقته بی خبر بودی، اصلا می دونستی رفته پانسیون.

آنا سریع شماره رویا رو گرفت.

|***

رویا: سلام عزیزم کجایی؟

آنا: رویا تو کجایی؟

رویا: دارم می رم خونه.

آنا: خونه یا پانسیون؟

رویا: خوب پانسیون حالا چرا اینقدر عصبانی هستی؟

آنا: چرا نگفتی داری می ری؟

رویا: چرا بگم؟

آنا: رویا می گم چرا؟

romangram.com | @romangram_com