#در_دستان_سرنوشت_پارت_204
آنا: من دلم نمی تونم بیام تو مراسمتون.
امیر: آنا! واسه چی؟
آنا: چون احتمالا توعید درگیر مراسم رویا هستم،
فرهاد: جدا؟
آنا: بله.
فرهاد: داماد کی هست؟
آنا: به شما مربوط نیست، دیگه تقریبا نزدیک ماشین ها بودند، آنا با وجود دردی که داشت، قدمها رو تند کرد که بره ریخت فرهاد رو نبینه
فرهاد و امیر نگاهی به هم انداختند، فرهاد رفت سمت ماشین امیر: به رویا خانم تبریک بگین، ولی بهشون بگین ادب حکم می کرد قبل از برگشتنشون به پانسیون به من اطلاع می دادند نه اینکه من بعداز 2 هفته بفهمم.
آنا: فکر نکنم به شما ربطی داشته باشه.
امیر: آنا، این چه طرز حرف زدنه؟
آنا جوابی نداد و پشت به فرهاد و امیر رو به در ماشین منتظر ایستاد تا امیر درو باز کنه.
امیر:آنا عذر خواهی کن بریم
آنا: واسه چی عذر خواهی کنم؟ چرا رویا باید خبر بده، امیر تو حتما باید با رویا ازدواج کنی ، فهمیدی؟
امیر زد زیر خنده: حالا تو این گیر و دار من باید برم رویا رو بگیرم؟ دیگه حرف دیگه نبود بزنی؟
می بینی فرهاد،
فرهاد: نترس امیر جان، رویا خانم یه لقمه خوب زیر سر گذاشته.
آنا: عصبانی برگشت.کی؟
romangram.com | @romangram_com