#در_دستان_سرنوشت_پارت_203
امیر با یه تقه رفت تو اتاق دید فرهاد سخت مشغوله ، داره هی روی یه تیکه کاغذ خط خطی می کنه. با دیدن امیر بلند شد سلامی کرد،
امیر: فرهاد چته، دیروزم که رو فرم نبودی، چی شده
فرهاد: هیچی، بریم؟
امیر: آره، ولی قبلش بگو ببینم چیه،
فرهاد: هیچی بریم.
امیر: ببینم واسه خانم من که رئیس بازی در نیوردی؟
فرهاد به زور لبخندی زد: نترس بابا، جراتش رو ندارم، سر منشی داد زدم یه فصل سیر گریه کرده، سر خودش بود که فکر کنم سیل می اومد
فرهاد کیفش رو برداشت و رفت سمت در، امیرم بی حرف دنبالش رفت، آنا هنوز تو گوشیش مشغول بود
امیر وایساد بالا سر آنا: پس تو که هنوز نشستی. بریم دیگه.
آنا بلند شد: صبر کن این مرحله رو برم.
امیر دست انداخت زیر کت آنا: زود باش، فرهاد معطل ماست.
فرهاد: نه بابا. راحت باش.
تو اسانسور فرهاد دیگه طاقت نیورد رو کرد به امیر و آنا: عید که هستین؟
امیر: شاید یه چند روزی بریم شمال. چطور؟
فرهاد: خوب راستش ، احتمالا یه مراسمی داریم تو عید، شاید منم با نامزدم باهاتون بیام، البته قبلشم نامزدی دعوتین
امیر: راست می گی؟ مبارکه، بالاخره از این خواهر و مادر دل کندیا
آنا تو بهت به فرهاد نگاه کرد،امیر: حالا این خانم کی هست؟ فرهاد: صنم، از آشناهای فرانکه
آنا دلش گرفت، فرهاد: شمام دعوت دارین.
romangram.com | @romangram_com