#در_دستان_سرنوشت_پارت_202
آنا بازم اشکاش رونه شده بود، او ن وسط نفهمید این خنده بلند و زشت رو از کجا اورد: تو رو خدا با من شوخی نکنین، پول شما جز جیب ارس جایی نمی ره، بره هم اوم جیب من نیست، چون درش رو دوختم، از همین امروز هم یه سنگ بزرگ می زارم رو گذشتم، می خواستم بگم آدرس پدرم رو هم گیر بیارین تا برم تف بندازم تو صورتش، ولی دیدم اونم تو گذشته چال کنم، مثل همه، مثل شمایی که از این در که بری دیگه رفتی، مثل رخساره که دیروز شروع نشده تموم شد، مثل مینو که از اول شروع نشده بود که تموم شه،
ریاحی خواست حرفی بزنه ولی پشیمون شد، قدمی رفت سمت انا که امیر جلوی آنا ایستاد: فکر کنم شنیدین چی می خواد، بزارین این خاطره همینجا تموم شه، دیگه بیشترش شور می شه، و با دست در خروجی رونشون داد.
ایرج نگاهی به امیر انداخت و رفت سمت در ولی قبل ار بیرون رفتن رو کرد به آنا که هنوز پشت سر امیر ایستاده بود: ارس هم اومده بود ببیندت، چیزی نمی دونه، ولی اومده بود،آنا حرفی نداشت که بزنه، ریاحی هم بیشتر منتظر نشد، رفت بیرون، امیر یه آن دید آنا از پشت سرش دوید سمت در: بابا
ریاحی در نبسته رو باز کرد، و برگشت و آنا رو که می رفت سمتش بغل کرد: دیدی دختر منی- مگه 24 سال کمه
آنا فقط گریه می کرد، ریاحی هم حال بهتری نداشت، نمی دونست چی بگه؛ دو دقیقه ای طول کشید تا آنا تونست به خودش مسلط بشه از بغل ریاحی اومد بیرون:
بابت همه اون سالهایی که نزاشتی پیش مامانم باشم ممنونم، مطمئنم رفتار اون به عنوان یه مادر منو بیشتر آزار می داد تا مینو به عنوان نا مادری، تازه من تا 13 سال نمی دونستم مینومادرم نیست، اگه می رفتم پیش رخساره از همون روز اول معنی بدبختی رو می چشیدم، بابت خیلی چیزها ممنون،
ریاحی لبخندی زد: پس بیا بریم، ارس هم بیرون منتظره
آنا سری تکون داد و از ایرج فاصله گرفت، رفت سمت امیر که هنوز با تعجب کارای آنا رو دنبال می کرد: امیر بگو بره، بگو دیگه همشون تموم شدن
هنوز امیر حرفی نزده بود که ریاحی بی هیچ حرفی رفت و در و بست، تقریبا محکم، امیرنمی دونست چی بگه یا چیکار کنه،
تنها چیزی که به نظرش رسید رو به زبون اورد: این در کوبیدن انگار بدجوری رسمتونه. ولی این حرفش چندان نتونست جو رو واسه آنا عوض کنه، فقط اشکهای مونده پشت پلکاش رو روون کرد پایین،
امیر دیگه کلافه بود: آنا بخدا من باورم نمی شه تو بتونی یه روز بی اشک طی کنی، آخه این چه رسمیه؟ دستش رو انداخت رو شونه انا: بیا بریم، این صبحونه دیگه داره ناهار می شه ها، بیا یه چیزی بخور بریم ببینم فرهاد کارمند مصدو م می خواد یا نه؟ اونم همیشه late
آنا حرفی نزد، اشکهاش رو پاک کرد ورفت سر میز ، چیزی نخورد ولی نشست تا امیر صبحانه اش رو تموم کرد، ساعت 10:15 بود، امیر دیگه حرفی نزده بود، تا رسیدن به شرکت هم حرفی زده نشد.
ساعت نزدیکای 8 بود که امیر رفت دفتر فرهاد، آنا رو دید که بیکار نشسته سر جای منشی، و داره به گوشیش ور می ره، با ورود امیر آنا یه نگاهی به ورودی انداخت و باز مشغول شد، امیر رفت کنار میز: چیکار می کنی؟ بیکاریت تموم شد یا نه؟ آنا جوابی نداد، امیر: آنا با تو ام، کارت تموم شد؟ فرهاد رفته؟
آنا: کاری ندارم، از 3 بیکارم، فرهادم تو اتاقشه، خیلی هم اعصاب نداره،
آنا: پاشو تا من یه سری به فرهاد می زنم، کاری داری انجام بده برو تو پارکینگ تو ماشین تا من بیام.
آنا: صبر کنم به جناب مدیر کل بگم، امروز خیلی تو جو ریاسته، کم مونده بود منشی در بدرو اخراج کنه،
امیر: نترس ، حالا می ام،
romangram.com | @romangram_com