#در_دستان_سرنوشت_پارت_201
آنا: بگین، امیرم در جریان هست
ریاحی: رخساره دیشب زنگ زد به من. خیلی ترسیده ، نمی خواد زندگیش به هم بخوره،
آنا: واسه چی به شما زنگ زده؟ مگه با هم در تماسین؟
خیلی واضح دیروز به من حالی کرد که شوهرش بفهمه حرف زندگی قبلیش اومده وسط کافیه تا طلاقش بده، اون موقع سها و سامان عزیزش اذیت می شن، دیگه از چی می ترسه من که دیگه حرفی نزدم، من که حتی سراغ اون مثلا پدر رو هم ازش نگرفتم، دیگه چرا ناراحته؟
ریاحی: آنا از مادرت دلگیر نباش، همش تقصیر منه
آنا: من از کسی دلگیر نیستم، فقط از تک تکتون متنفرم،
ریاحی: از من حق داری متنفر باشی ولی راجع به مادرت این حرف رو نزن،
ایرج نشست رو مبل و سرش رو گرفت تو دستش بعد 1 دقیقه ای سرش رو آورد بالا: من مینو رو می خواستم، ما قرار ازدواج داشتیم، که نمی دونم پدر بزرگت و پدرم از کجا این داستان ازدواج من و مادرت رو برنامه ریزی کردند، بعد فهمیدم ترس از ازدواج مادرت با یه آدم غیر مسلمون بوده که باعث پیشنهاد پدر بزرگت بوده، با پدرم رفقای کاری قدیمی بودند، من نمی خواستم، رخساره نمی خواست ولی شد، مینو عصبی و چشم انتظار، من کلافه بودم، مادرت داغون ولی بالاخره اتفا ق افتاد، بعد از عقد بعد از اینکه مادرت رو دیدم دلم لرزید، مینو رو می خواستم ولی دیگه رخساره زنم بود، مادرت زن زیبایی بود، مثل فرشته ها، فرشته ایکه دیگه مال من بود، ولی می دونستم راضی نیست ، شب عروسی ، بعد از رفتن همه، به گریه افتاد همه چیز رو گفت تا گفت با روبن محرم بودن دیونه شدم، همه چیز بهم ریخت، همه چیز، ولی بدتر وقتی بود که فهمیدم بارداره، من بردمش المان، خواستم اگه زنم مال من نیست مال کس دیگه ای هم نباشه، خیلی سخت گذشت ، خیلی، هر شب و روز ناله و گریه همش دعوا، بعد از دنیا اومدن تو دیگه نتونستم نگهش دارم، من شنیده بودم که روبن ازدواج کرده، برش گردوندم خودش ببینه و دست برداره، ولی اون تو رو گذاشت و رفت، فکر می کرد روبن تو رو از من می بینه، وقتی مامانت رفت من حتی دیگه به مینو میلی نداشتم، هنوز دوستش داشتم ولی خیلی چیزها دیگه مثل قبل نبود، تو خیلی شبیه مادرت بودی تو رو که می دیدم انگار رخساره بودی، مامانت افسرده و رونده شده بود، خبرش رو داشتم پیغام دادم ولی نیومد، پسر عموش حمایتش کرد پنهانی، بعد سه سال که رو پا شد، اومد سراغ تو و طلاقش، ولی من می دونستم، هر بار که تو رو ببینه یاد روبن می افته،از طرفی من هر بار می دیمت یاد رخساره می افتادم، گفتم مردی، گفتم مریض شدی و مردی، چند بار رفت و اومد، طلاق گرفت، ما خونه رو عوض کردیم، اونم رفته بود اصفهان، همه چیز شد مثل قبل ، نه قبل قبل ولی خوب، دیگه مینو رو نمی تونستم از دست بدم، ولی من به هیچکس نگفتم تو بچه من نیستی، هیچوقتم چنین حسی نداشتم، فقط گاهی که یاد مادرت می افتادم، نمی دونم شاید آروز می کردم تو پیشم نبودی، ولی خیلی زود پشیمون می شدم، من دوستت داشتم،ارس رو یه جور دوست داشتم تو روهم یه جور
آنا: اما بد کردی، به من بد کرد، همتون بد کردین،اگه رخساره همون موقع منوسقط کرده ، من این همه سال زجر نمی کشیدم، حالا هم دیگه مهم نیست، نه رخساره دیگه منو می بینه، نه ارس و مینو چیزی می شنوند،شمام نگران نباش
آنا بلند شد رفت سمت آشپزخونه، ریاحی یه نگاهی به پاش کرد: پات چی شده؟
امیر: چیزی نیست دیروز بعد از محبتهای زیاد مادرش از هیجان پاش رو پل پیچ خورد. خوب می شه
شمام لطفا هر چی بوده همینجا چال کنین و برین، ما هم مایل نیستیم همه عالم و دنیا بفهمن چه شاهکارهایی اتفاق افتاده.
آنا برگشت: بازم این وسط یه چیزهایی هست که من نمی دونم، یعنی نگفتین که بدونم.
ریاحی: چیز دیگه ای نیست.
آنا: هست که رخساره شماره شما رو داره، هست که شما رو واسطه کرده
ریاحی: نیست من واسه خاطر تو شمارش رو گیر اوردم
آنا: باشه یا نباشه دیگه خیلی هم واسم مهم نیست.
ریاحی: مادرت از ارث محروم شد، پدرتم که ایران نیست، هر چی داشت و نداشت رو فروخت ورفت، ولی من می گم تو دخترمی، بایدم بدونی که از اموال من ارث داری
romangram.com | @romangram_com