#در_دستان_سرنوشت_پارت_200


آنا: شما واسه این حرفها اینجا نیستین؟ حرفتون رو بزنین.

ریاحی صداش رو برد بالا:نه واسه این حرفها اینجا نیومدم،ولی این حرفهام لازمه!امیر! اینجا چه خبره!

امیر اومد تو سالن، ریاحی: امیر تو گفتی زنم رو طلاق نمی دم ولی این حال و روزی که من می بینم حال و روز زن و شوهری نیست، من یاد ندارم آنا جلو صد پشت غریبه اینجوری لباس پوشیده باشه،

امیر:منظورتون چیه؟

ریاحی: اگه زنت رو نگه داشتی که هیچ ولی اگه آنا تو این خونه نقش دیگه ای داره، همین الان می برمش

امیر: دقیقا به چه حقی چنین سئوال رو می پرسین؟

ریاحی: به این حق که پدرشم

امیر: خوب البته فقط تو شناسنامه و تا قبل از آزمایش دی ان ای

ریاحی: این دیگه تو حوزه تو نیست

آنا: بس کنین، حرف اصلیتون رو بزنین، واسه چی اومدین اینجا؟

ریاحی: اون مال بعد، فعلا بزار تکلیف این قضیه رو معلوم کنم.

امیر: اینکه من و زنم تو چه وضعی هستیم، قطعا دیگه الان به شما مربوط نمی شه، به مثلا پدر دلسوزی که هر از گاهی اسم یه مرد رو می آره تو شناسنامه دخترش محض معامله، مرتیکه مشعون رو می فرسته پشت در اتاق دخترش، اونم وقتی هنوز اسم یکی دیگه تو شناسنامه دخترش، هست، حتی از بیماری دخترش خبر نداره، اینا علائم پدرای جدیده؟

ریاحی: اینها بین منو آناست، قضیه بیماری دیگه چیه؟

آنا که اشکش سرازیر بود با التماس رفت سمت امیر: امیر تو رو خدا بس کن،

ریاحی: می گم این بیماری دیگه چیه؟ حرف بزن آنا

امیر یکم صبر کرد: دخترتون افسردگی داره، اصلا می دونستین؟...

ریاحی جوابی نداد، رو کرد به آنا: می خوام راجع به مادرت حرف بزنم.


romangram.com | @romangram_com