#در_دستان_سرنوشت_پارت_199

آنا دست امیر رو گرفته بود تا بلند نشه: خوب می گم چرا ازدواج نمی کنی؟ یعنی خوب ، اصلا اگه یه ادم خوب پیدا کنی چی؟ نمی شه که همیشه تنها باشی

امیر یه تای ابروش را داد بالا: خوب ، ادامه بدین

آنا: امیر ، رویا دختر خوبیه،خوب من فکر می کردم فرهاد از رویا خوشش بیاد ، یا رویا از فرهاد ولی می بینی که چند ماهه رویا رفته، خبری نیست، تازه من مطمئنم سال فخری جون رد شه، مامان باباش مجبورش می کنن شوهر کنه.

امیر دستش رو کشید و بلند شد: رو پیشونی من نوشته سوپر من؟

آنا: یعنی چی؟

امیر: یعنی بگیر بخواب ، بی خوابی زده به سرت

آنا: خوب رویا نه، اون دختره که تو فیلم تو دلت نشسته بود، اون خوب نیست؟

امیر: آنا بخواب، آتنا خواهرمه.

ساعت ار 9 گذشته بود، آنا میز صبحانه رو آماده کرده بود و. برگشته بود رو کاناپه، جرات اینکه بره دم در اتاق امیر رو نداشت، از بس شب قبل گریه کرده بود، چشماش می سوخت، بلا تکلیف بود، نمی دونست چیکار کنه، از طرفی دلش نمی خواست با امیر چشم تو چشم بشه، از طرفی نمی دونست امروز باید چیکار کنه، تو همین افکار بود که امیر از اتاق اومد بیرون با صدای در آنا از جا پرید، امیر یه نگاهی به آنا انداخت، و رفت دست و صورتش رو شست و برگشت تو سالن: علیک سلام، صبح شمام بخیر

آنا حرفی نزد،

امیر: حالا این چشمها بابت گریه زاری دیشب قرمزه یا تا صبح بیدار بودی واسه من زن کاندید می کردی؟

آنا بازم جوابی نداد،امیر رفت تو آشپزخونه ، تو دهنه آشپزخونه برگشت سمت آنا: زود باش بلند شو، می دونی که آخر ساله و حسابی کار داریم،

آنا هنوز تکونی نخورده بود که صدای زنگ در خونه هر دو رو غافلگیر کرد، امیر در و باز کرد ، و برگشت سمت آنا: ریاحی اینجا چیکار داره؟

هنوز آنا حرفی نزده بود،که صدای در ورودی ساختمان امیر رو کشوند اون سمت، ریاحی اومد تو ، بعد از سلام و علیک مختصر، یه نگاه انداخت به آنا، آنا هنوز سر جاش نشسته بود، آنا سلام آرومی کرد و سرش و انداخت پایین، ریاحی به نگاه به سر و ریخت انا انداخت یه نگاه به لحاف و بالش،رو کرد به امیر: میشه من با آنا چند دقیقه تنها باشم؟

امیر: بفرمایین، منم دیرم شده باید برم صبحانه بخورم و رفت سمت آشپزخونه.

ریاحی نشست روبروی انا: خوبی دخترم؟

آنا: دیگه لازم نیست خودتون رو اذیت کنین من که می دونم دخترتون نیستم، دیگه همه می دونن پس خوب و بدم هم به شما کاری نداره،

ریاحی حرف آنا رو نشنیده گرفت، رفت روی کاناپه کنار آنا: تو چرا اینجا خوابیدی؟این دستمال چیه به سرت؟ این لباسها؟ یاد ندارم تو هیچوقت حتی جلوی ارس هم اینطور لباس پوشیده باشی! اینجا چه خبره؟مگه تو زن امیر نیستی؟ این دیگه چه صیغه ایه؟

romangram.com | @romangram_com