#در_دستان_سرنوشت_پارت_198


آنا نشسته بود، ولی سرش تا تو گردنش پایین بود،

امیر یه دستمال از رو میز برداشت، گذاشت تو دست آنا: من نمی دونم تو این همه اشک رو از کجامی اری. پاک کن صورتت رو.

آنا لابلای هق هق و سکسکه ای که از کنترلش خارج بود نمی تونست حرفی بزنه، امیر لیوان آب رو گرفت تا آنا کمی بخوره، آنا بزور یکی دو قلپی خورد ولی فایده ای نداشت، امید دستش رو کشید تا بلند شه بعدم بردش سمت آشپزخونه تا صورتش رو بشوره، وقتی برگشتند تو حال امیر آنا رو نشوند تا بره تو اتاقش که آنا صداش زد: امیر!

امیر برگشت : بله.

آنا: من نمی خواستم در و بزنم به هم. اصلا نفهمیدم

امیر: آره می دونم عادت داری درو بهم بزنی، خالا هم بگیر بخواب اگه می تونی

آنا: امیر من

امیر: باشه فردا صحبت می کنیم،

آنا: باور کن من.. با برگشتن امیر سمت آنا ، آنا ساکت شد، امیر نشست رو کاناپه: بله می دونم شما کلا عادت داری در و پشت سرت بکوبی بهم ، البته خوب نه همیشه ، هر وقت سر کسی رو می خوای بشکنی نمیشه، بجاش نیت می کنی درو بشکنی.

آ نا: نه، باور کن، من فکر کردم داری فیلم می بینی، خوابم نمی برد، اومدم بگم ..

امیر: بله می دونم، البته تا جایی که یادمه قرار این بود که پا تواون اتاق نزاری، یادت که نرفته،

آنا: من فقط خاموش کردم تو بخوابی

امیر دیگه حرفی نزد،خواست بلند شه که صحبتهای آنا نشوندش دوباره

آنا: امیر خیلی پرگل و دوست داشتی؟

امیر جوابی نداد فقط با تعجب به آنا نگاه کرد،

آنا: امیر خوب می دونم دوستش داشتی ، خوب معلومه، ولی خوب یعنی، قصد نداری دیگه ازدواج کنی؟

امیر: بگیر بخواب


romangram.com | @romangram_com