#در_دستان_سرنوشت_پارت_197
آنا: باشه،
امیر رفت بالا واسه آنا لباس و بالش و لحاف آورد تا تو سالن بمونه و بالا نره،
آنا: می رم بالا،
امیر: نمی خواد بری، یه چند روز مراعات کن تا بهتر بشه،
**
آنا هنوز بیدار بود، خسته بود، ولی خوابش نمی برد چون روحش خسته تر از جسمش بود، تا چشم رو هم می گذاشت، صدای رخساره تو سرش می پیچید: عزیزم من اومدم دنبالت، به من گفتن مردی، اونها به من دروغ گفتن، خوب منم از همه جا رونده بودم، پدرت اصلالتا اسکاتلندی بود، با مادرش که ایرانی بود سالها اینجا زندگی کرده بود، بعد از اینکه پدرم فهمید ما می خوایم ازدواج کنیم از ترس اینکه من با یه غیر مسلمون ازدواج کنم سریع می خواست من و شوهر بده، خوب هر چی گفتم روبن مسلمون شده قبول نکرد، من چطور می تونستم بگم ما به هم محرم شدیم، بعدم که اون ازدواج زوری با ایرج، اونهمه داد و هوار و ابرو ریزی، وقتی تو دنیا اومدی ما برگشتیم ایران، من رفتم دنبال روبن رفتم بگم تو هستی ، من بر می گردم ، ولی روبن ازدواج کرده بود، دیگه منو نخواسته بود، خوب ، خوب می دونی حمید پسر عموم از همون نوجونی منو می خواست ولی من خوب اونو نمی خواستم ، خوب ، اون بهم قول داد کمکم کنه، همه چیز رو درست کنه ولی باهام شرط کرد، گفت اگه یه بار دیگه اسم روبن رو از دهن من بشنوه دیگه همه چیز رو تموم می کنه، سه سال مواظبم بود تو اون اوضاعی که فامیل تردم کرده بودند پناهم داد، تا روبراه شدم، رفتن روبن ضربه بدی بود واسم، و همن لحظه آنا هم فکر کرده بود مثل رفتن شروین، بعد که رو براه شدم اومدم دنبالت گفتن مردی، گفتن نیستی، طلاق گرفتم برگشتم پیش پسر عموم ازدواج کردم، 21 سال گذشته، خوب من الان یه دختر وپسر دارم 15 ساله و 19 ساله، اگه از تو بفهمن، اگه حمید بفهمه، خوب عزیزم من نمی خوام دوباره آوراه شم، حمید عوض نشده، من می ترسم، واسه سُها و سامان نگرانم سر اونها چی می اد؟بعدم من و منی کرد : خوب الان چی شد اومدی؟ ریاحی از کجا ادرس منو داده، اصلا چیکار می کنی؟ازدواج کردی؟ ولی آنا دیگه امون نداده بود حرفی زده شه، پیاده شده بود،
هر چی بیشتر اتفاقات چند ساعت اخیر رو مرور می کرد عصبی تر می شد، یه دادی تو گلوش مونده بود، که نمی تونست از شرش خلاص شه، به هر وری چنگ می زد زیر پاش خالی می شد، دیگه حتی محال بود سراغ اون مادر و بدتر از اون سراغ اون پدر بره، از همشون متنفر بود، تو نور ضعیف سالن نگاهش افتاد به عکس پرگل، دلش می خواست داد بزنه از تو هم متنفرم، از این عکسهای جور واجوری که هر روز و هرجا باید ببینم. چشمهاش رو بست تا بلکه لا اقل چشمش به پرگل نیفته
آنا خوابش نمی برد، نمی دونست ساعت چنده ولی حتی حال اینکه مچ دستش رو بالا بیاره به ساعت نگاه بندازه رو نداشت،از مو قعی که امیر رفته بود تو اتاقش آنا صدای ضعیف صحبت کردن می شنید یه چیزی مثل یه فیلم، صدا کم بود ولی تو سکوت شب مثل یک ویز ویز تو سر آنا بود، آنا تصمیم گرفت بره بالا ولی دید با این پا هر قدمی بخواد بزاره باید یه آخ هم بگه، نظرش عوض شد،
رفت سمت اتاق امیر می خواست اگه امیر بیداره یا فیلم می بینه لا اقل بیاد بیرون بزاره تا آنا هم ببینه، آنا یادش نرفته بود که اجازه نداره پا بزاره تو اتاق امیر، ولی رفت سمت اتاق دو تا تقه آروم زد به در ولی صدایی از امیر نیومد، آنا به خودش جرات داد، لای در اتاق را باز کرد،
امیر خواب بود، دمر خوابیده بود، آنا نگاهش رو چرخوندتو اتاق، چراغ خاموش بود، ولی می شد با نور آباژور چیزهایی رو دید، دفعه قبل امیر با دادی که زده بود اجازه نداده بود آنا چیزی ببینه، آنا سر چرخوند درست مقابل تخت رو دیوار مقابل یه تلویزیون بزرگ نصب بود، آنا یه قدم جلو رفت، نیازی به فکر کردن نبود،
یه فیلم خونوادگی بود، اینقدر عکس از پرگل دیده بود، که سریع بشناسدش، سهیلا و سوسن هم که دیگه جای سئوال نداشتند،آنا جلوتر رفت، انگار شمال بود، همه تو ساحل نشسته بودند، یه دختر دیگه لم داده بود تو دل امیر، پرگلم دستش حلقه گردن امیر بود، یه دختر پسر دیگه هم بودند، آنا نمیشنید چی می گن، محو جماعت شده بود، سهیلا و سوسن داشتند برای همه آش می کشیدند، بچه ها می خندیدند، واسه فهمیدن شادی و خوشبختیشون خیلی نیاز به دیدن نبود،
آنا یه قدم رفت عقب، می خواست از اتاق بره بیرون، نمی دونست تلویزیون رو خاموش کنه یا نه، کنترل رو لاحاف امیر بود، می دونست امیر خیلی خسته اس هم بابت خواب کم دیشب هم رفت و برگشت تو جاده هم سر کار رفتنش، کشون کشون رفت سمت تخت، کنترل رو برداشت، تلویزیون رو خاموش کرد، خیلی آروم از اتاق رفت بیرون، داشت اشک می ریخت ولی الان دقیقا نمی دونس واسه چی؟
واسه مادری که اینجور پسش زده بود، پدری که اصلا نمی دونست کجاست، چیه ، کیه یا از خوشبختی خانواده امیر که روزی داشتند، که دیگه ندارند، ولی آنا حتی قبلا هم تجربش نکرده.
صدای بهم خوردن در اتاق قلب آنا رو رویخت، یه دفعه به خودش اومد، اصلا نفهمید چرا در و محکم زده بهم، به عادت همیشه، عادت بد همیشه، تند تند داشت اشکهاش رو پاک می کرد، منتظر امیر بود که هر لحظه از اتاق بیاد بیرون
آنا یه دقیقه ای منتظر امیر بود، خبری نشد، برگشت سمت کاناپه، دراز کشید، هر چی اشک از چشماش کنار می زد، باز می ریخت، دیگه به هق هق افتاده بود، سرش زیر لحاف بود، نمی دونست چند دقیقه گذشته، که لحاف از سرش کشیده شد کنار. لازم نبود سرش رو بلند کنه می دونست امیره، نمی خواست که سرش رو بلند کنه، چی می گفت، نصفه شبی رفته در اتاق رو با تمام توان کوبیده به هم. چی باید می گفت،
امیر یه دو باری آنا رو صدا زد: آنا! آنا! بلند شو،
صداش خیلی هم عصبانی نبود، ولی بازم آنا جرات نمی کرد سرش رو از رو بالش بلند کنه،
امیر: شونه های آنا رو گرفت نمی خیز بلندش کرد: بلند شو، بیا یکم آب بخور
romangram.com | @romangram_com