#در_دستان_سرنوشت_پارت_196
امیر: حالا نداره، بلند شو، لباس بپوش بریم، نصفه شب بشه دستمون به دکتر نمی رسه ها، باید بری اورژانس بلند شو، امیر مانتوی انا رو داد دستش، شالشم انداخت رو شونش ، دستش رو گرفت ، آنا مانتو رو کشید تنش ، ولی نمی تونست رو پاش قدم بزاره، سعی کرد دستش رو به دیوار بگیره،امیر دست انداخت زیر کت انا و تا دم راه پله ها بردش، دم پله آنا بی هوا برگشت سمت امیر: شروین من خودم می تونم ، دستم رومی گیرم به نرده
امیر یه لحظه خواست، ول کنه بره پایین، پشیمون شد برگشت سمت آنا: شروین و کوفت، شروین و درد بعدم در حالی که آنا هنوز تو شوک حرفهای امیر بود،که امیر دست انداخت زیر پاهاش و بغلش کرد و برد پایین، پایین پله ها گذاشتش رو کاناپه ، بشین تا برم یه چیزی بیارم بخوری،
آنا: نمی خوام، بیا بریم زودتر بیایم.
**
دکتر بعد از عکس گرفتن، گفته بود که مشکلی نیست یه پیچ خوردگیه و فقط نباید تا چند روز پا رو زمین بزاره تا التهاب بخوابه، و به پاش فشار نیاد، امیر نمی دونست فردا می تونه آنا رو ببره دفتر فرهاد یا نه، آخر سالی هر چی اتفاق عجیب غریب بود ریخته بود سرش ، امروزم که دودقیقه رفته بو به فرهاد سر بزنه دیده بود با نیم من عسلم نمی شه خوردش، هر چی هم اصرار کرده بود فرهاد حرفی نزده بود، رو کرد به آنا: فردا می ای دفتر فرهاد یه نه؟
آنا: نه، فردا سه شنبه اس، کلاس دارم دانشگاه
امیر: با این پا کجا بری؟ آخر سالیم که تق و لقه؟
آنا: خوب بعد نمره کم گرفتم غر نزنی!
امیر: نترس واسه یه روز نمره کم نمی گیری. بعدم چه جوری راه بیفتی با این پا از این طبقه به اون طبقه. دفتر فرهادم نمی خواد بری ، می خوای بری پیش رویا؟
آنا: نه ، دفترشون خیلی شلوغه، بعدم جهانگیری خیلی چپ چپ به من نگاه می کنه، می ترسم رویا رو بندازه بیرون
امیر: جهانگیری جرات نداره جیک بزنه، هر وقت چپ نگاه کرد تو هم چپ نگاهش کن
آنا: جدی گفتم، از من خوشش نمی اد.
امیر: مگه چیزی گفته؟
آنا: نه، اینجوری به نظر میاد،
امیر: با رویا چی؟ با اونم بد تا می کنه؟
آنا: نه ، با اون عادیه.
امیر: خوب ولش کن نمی خواد بری اونجا. فردا می گم زینت بیاد یکم تر و تمیز کنه خونه رو، تو هم حوصله ات سر نره.
romangram.com | @romangram_com