#در_دستان_سرنوشت_پارت_195

آنا:بریم سمت شرکت، تو برو به کارات برس، امروز از کار و زندگی افتادی، منم میخوام برم یکم قدم بزنم.

امیر: کجا؟

آنا: هموم دو رو ور

امیر: نمی خواد بری قدم بزنی. بیا بریم ناهار بخوریم، بعدم تو برو خونه ، منم تا 8 کار دارم اومدم می ریم بیرون.

آنا: پس منو برسون خونه، اصلا گشنه نیستم، تو هم زود برو به کارت برس.

امیر دیگه حرفی نزد، رفت سمت خونه، تو راه غذا گرفت، در و باز کرد برای آنا و ظرف غذا رو داد دستش و خداحافظی کرد و رفت.

آنا با احساس ذوق ذوقی که تو پاش بود یه نگاه انداخت دید روی پاش ورم کرده، محل نگذاشت رفت تو ، کمی سمت مچ پاش درد داشت رفت تو، غذا ر و گذاشت رو میز آشپزخونه و رفت سمت راه پله ها، درد پاش رو موقع بالا رفتن بشتر حس می کرد، رفت بالا لباسهاش رو دراورد و پرت کرد رو دسته مبل و رفت تو تخت، حس کرد هنوز چشماش بهم نرسیده که یکی داره صداش می زنه:آنا! بلندشو، پاشو شبه، آنا

آنا چشماش رو کمی باز کرد، دید امیره: چرا نرفتی پس؟ برو یکم بخواب لااقل، منم بخوابم

امیر: با اجازتون، من رفتم و برگشتم الانم ساعت نه، بنده نیم ساعتی هم سرکار خوابیدم، خوابم نمی اد، بلندشو، دیگه بعید می دونم شب خوابت ببره.

آنا فکر می کردامیر شوخی می کنه، نیم خیز شد، هنوز چشماش خوب نمی دید،یکم صبر کرد یه نگاه به ساعتش انداخت، دید ساعت از نه رد شده: من این همه خوابیدم؟ پس چرا انگار تازه داشت خوابم می برد،

امیر: خیلی خسته بودی ، بلندشو، صبحانه و ناهار که نخوردی بلند شو، یه چیزی واسه شام درست کن دست آنا رو کشید که بلند شده که جیغ آنا باعث شد دستش رو ول کنه و یه جیغ دیگه هم بزنه.

امیر: چی شدی؟

آنا: لحاف رو کنار زد از رو پاش،

امیر : این چرا ورم کرده؟ چیکار کردی؟

آنا: مال صبحه، تا تو خونه نفهمیدم، اینقدر ها هم بد نبود،

امیر دست برد کمی مچ پای آنا رو با دست آروم تکون داد، ولی بازم آنا دادش به هوا می رفت.

امیر: خوب فکر نکنم شکسته باشه، چون کبود نشده، در رفتگی هم نیست، احتمالا کوفتگیه، بلند شو بریم دکتر

آنا: نه، خودش خوب می شه، حالا می بندمش،

romangram.com | @romangram_com