#در_دستان_سرنوشت_پارت_194


امیر: امروز می ری دفتر فرهاد ، اونم آخر ساله حتما کلی کار داره، برو کمک منشیش، منم اگه پایین کاری بودمی فرستم واست اونجا

آنا: باشه ولی راستی فردا شب می ریم؟

امیر: اره می ریم ،زود باش

آنا: ناهار که نداریم

امیر: ناهار یه چیزی می خوریم ، زود باش

امیر تو ماشین منتظر نشسته بود، نمی دونست باید بره یا نه، آنا ازش خواسته بود که تو ماشین منتظر بمونه، امیر با بهونه های مختلف 3 روز اصفهان رفتن رو به تعویق انداخته بود، ولی درنهایت مجبور شده بود همراه با آنا راهی اصفهان بشه، ساعت 4 صبح راه افتاده بودند و 8:30 جلوی در شرکت منتظر رخساره مادر آنا بودند،خیلی دلش می خواست لعنتی نثار فخری کنه که این رازو به گور نبرده و مشتی هم حواله ریاحی که دنباله این قضیه رو واسه آنا گفته بود، نیم ساعتی که تو ماشین منتظر بودند اینقدر آنا به خودش پیچیده بود که امیر چند بار تصمیم گرفته بود ماشین رو سر وته کنه رو به تهران، ولی می دونست دوباره مجبوره این مسیر رو برگرده، هر دو تو ماشین بودند که رخساره از ماشینش پیاده شده بود، نیازی به سئوال نبود، انگار خود انا بود ، زنی حدودا 40 ساله به نظر می رسید ، با قدی حدود 163 پوست سفید و چشمهای سبز تیره، البته باریکتر از آنا، آنا سریع از ماشین پیاده شده بود و از امیر خواسته بود بمونه توی ماشین، رخساره به محض اینکه از شوک دیدن انا در اومده بود دست انا رو کشیده بود و برده بود سمت ماشینش و بعدم خیلی به سرعت از اون محل دور شده بود، و حالا امیر نیم ساعتی بود که تو ماشین نشسته بود و شاهد صحبت های آنا و مادرش بود، گرچه اون چه به نظر امیر می رسید این بود که این رخساره اس که داره یه ریز حرف می زنه و آنا هر از گاهی چیزی می گه، انتظار امیر خیلی طول نکشید که دید آنا با آرامش از ماشین پیاده شد، و بی هدف داره می ره سمت پیاده رو، انگار هواسش نبود، رخساره هم از ماشین پیاده شد، و چند مرتبه آنا رو صدا زد، آنا بی اینکه توجه کنه رفت سمت پله های پل رو به پیاده رو، امیر فکر کرد آنا الان شاید نیاز به تنها بودن داره، بدون اینکه توجه رخساره رو جلب کنه رفت به سمتی که انا می رفت، یه لحظه رو پله آخر پای آنا پیچ خورد، ولی هنوز کامل نیفتاده بود که دستش رو به درخت کنار پل گرفته و بلند شد، امیر سرعتش را بیشتر کرد،

امیر: آنا، صبر کن، امیر با دوقدم بلند رسید به آنا: خوبی؟

آنا فقط سرش رو آورد بالا و با دست اشاره کرد که مشکلی نداره

امیر دست انا رو گرفت: می خوای قدم بزنی؟

آنا: نه بشینم.

امیر: بریم تو ماشین؟

آنا: بریم

راه رفته رو هر دو برگشتند، رخسار هنوز کنار ماشینش ایستاده بود، و نظاره گر بود، به محض اینکه امیر وآنا از کنار ماشینش رد شدند رخساره آنا رو صدا زد: صبر کن

آنا رو به امیر کرد: بهش بگو من نمی خوام صداش رو بشنوم، و قبل ازاینکه امیر چیزی بگه دستش رو از دست امیر در اورد و سریعتر رفت سمت ماشین، امیر بی اینکه حرفی بزنه رفت سمت ماشین و در و باز کرد، و در حالیکه رخساره با نگاه بدرقشون می کرد، از اونجاا دور شدند،

امیر نمی دونست الان چی باید بگه ، اصلا باید حرفی بزنه یا نه، رو کرد به آنا: می خوای بریم کنار رودخونه، یه قدمی بزنیم؟ یا بریم صبحانه بخوریم؟

آنا: بریم تهران، همین الان بریم

امیر بی هیج حرفی کنار یه سوپر نگه داشت دو تا بسته شیر کاکائو و کیک خرید و برگشت، تمام طول راه هیچ صدایی جز آهنگی که از پلیر ماشین پخش می شد و تماسهای گاه و بیگاه منشی شرکت نبود، آنا سرش رو به شیشه تکیه داده بود و بی هیچ حرفی به اهنگ گوش می داد، حوالی 3 بود که رسیدند تهران: آنا بریم شرکت ناهار؟ یا خونه؟


romangram.com | @romangram_com