#در_دستان_سرنوشت_پارت_193

آنا سرش رو انداخت زیر و خواست از آشپزخونه بره بیرون که امیر بلند شد رفت سمت آنا تامانع بیرون رفتنش بشه، سر آنا رو آورد بالا: تو چرا با خودت اینجوری می کنی؟ اصلا یادت هست دیشب چه حال بودی؟ چرا بابت کاری که تو توش نقشی نداشتی اینقدر خودت رو اذیت می کنی؟ اصلا بری اصفهان بگی چی؟

آنا: نمی دونم، ولی باید برم ببینمش، اصلا حرفی ندارم بزنم، ولی تنها کاری که می تونم بکنم اینه که برم ببینمش،

امیر: بزار تو عید باهم می ریم.

آنا: اگه بره سفر چی؟ می دونی نزدیکه یکساله منتظرم ببینمش

امیر: نترس نمی ره،

آنا: ولی من فردا با ریاحی برم بهتره

امیر: نه شما فردا نمیری، بلندشی باهاشون بر ی که چی؟ اصلا می دونی می تونی از ریاحی شکایت کنی بابت اینهمه سال؟ بابت دروغش، هم تو هم مامانت، اونوقت تو به ریاحی اطمینان می کنی که بلند شی باهاش بری؟

آنا: ولی امیر اون حتی به ارس و مینو هم نگفته بود که من بچه اش نیستم، به همه گفته بود مامانم مرده، من هیچوقت ازش بدم نمی اومد، هیچوقت منو اذیت نکرد، مینو و ارس گاهی اذیت می کردند ولی اون نه

امیر: تو اذیت رو تو چی می بینی؟ همین کارهای چند سال اخیرش کم اذیته؟ تو انگار تو ابرهایی، اصلا اینها رو به تو گفت که چی؟ اونم بعد این همه سال.

آنا: امیر من کاری به این حرفها ندارم، ولی باید مامانم رو ببینم، باید بدونه من زندم، باید بگه بابام کیه، کجاست؟

امیر: لابد از پس فردا هم باید پاشیم بریم ینگه دنیا دنبال بابات، بس کن آنا

آنا: من باید برم، تو رو خدا نه نیار، اصلا خودم میرم،

امیر: تو ادرس داری؟

انا: ادرس خونش رو نه ولی ادرس محل کارش رو گفته می تونه بگیره،

امیر: تو هیچکاری نمی کنی! فهمیدی؟ ادرس رو خودم می گیرم، فردا شب می ریم تا صبح اول وقت بریم محل کارش ولی آنا بخدا اگه هر روز بخوای دنبال یکی بیفتی من می دونم و تو، نشه فردا بریم دنبال عمه و خاله ودایی

آنا: نه اونها رو نمی خوام،

امیر: ببینمیم وتعریف کنیم، الانم بلند شو، آماده شو بریم،

آنا: کجا؟

romangram.com | @romangram_com