#در_دستان_سرنوشت_پارت_192


امیر: خوبی؟

آنا:آره، بیا صبحانه بخور،

امیر: امروز که کلاس نداری؟

آنا: نه، خونه هستم،

امیر نشست، بعد حرف زدن با ریاحی منتظر بود امروز انا بد تر از دیشب باشه، ولی همین ارامش ناگهانی آنا به نظر امیر بدتر بود: آناهید، می خوای بیای سر کار؟

آنا: نه، واسه چی بیام، بزار سرمدی خودش آخر سالی همه کارها رو بکنه، حالش جا بیاد،

امیر: خوب امروز فقط بمونی خونه؟

آنا: آره، البته یه کارایی دارم، ولی

امیر: چیکار؟

آنا: خوب فردا صبح می خوام برم اصفهان

امیر یدفعه سرش رو آورد بالا: به سلامتی، با کی؟

آنا: دیشب ، باب... یعنی ریاحی گفت اگه بخوام منو می بره اصفهان

امیر: مطمئنی ؟ من آخر شب بهش زنگ زدم حالش روبراه نبود

آنا: واسه چی بهش زنگ زدی؟

امیر: واسه اینکه ببینم هذیونهایی که می گفتی راستن یا نه؟

آنا از جاش بلند شد: من چی می گفتم؟

امیر: آروم باش، چرا مضطربی؟ همونهایی که دیشب از ریاحی شنیده بودی رو میگفتی!


romangram.com | @romangram_com