#در_دستان_سرنوشت_پارت_191

آنا: همیشه تا من می خوام بخوابم می ای، تو هم می ری مگه نه؟ یه روز می ری؟ یادته رفتی؟ یادته زدم تو گوشت؟ همه میرن، مامانم رفت، فخری رفت، ارس رفت، امیرم که هی می ره سفر.

امیر دست گذاشت رو پیشونی آنا، فکر میکرد با زهذیون تبه، ولی هذیون بیداری بود، چیزی که از هذیون تب بدتره: آنا مامانت مگه نمرده؟

آنا: مامانم، ریاحی رو نمی خواسته، ریاحی هم مامانم رو نمی خواسته، بابای مامانم به زور مامانم رو میده به ریاحی، ریاحی مینو رو می خواسته، عروسی شده

امیر: بعدش چی؟

آنا:فکر کن شب عروسی،وقتی می رن خونه عروس می گه دومادو نمی خواد، دعوا میشه، عروس می گه تا چند روز پیش شوهر داشته، گریه می کنه، می گه بره، ولی ریاحی می گه نمی شه، عروس می گه بره، کتک کاری می کنن، میرن دکتر، عروس حامله بوده، من بودما.می بینی چه مسخره اس؟ ریاحی مامانم رو می بره آلمان، می خواسته داغ مامانم رو به دل شوهر قبلیش بزاره، یعنی بابای من، بابای راستی راستیم، من که دنیا اومدم، می ان ایران، ولی مامانم منو میزاره میره دنبال شوهرش، بابای من ، ریاحی نگذاشته منو ببره، مامانم هم نبرده، ببین چقدر دوستم داشته، نبرده، منوگذاشته و رفته، رفته پیش شوهرش، بعد از 3 سال می اد منو ببره، بعد سه سال، ریاحی هم به فخری می گه باید بگه من مریض شدم مردم، و گرنه مامانم منو میبره فخری بیچاره، فکر می کرده من بچه ریاحیم، نمی دونسته بچه مامانم هستم،اونشب هی می گفت حلالم کن، دروغ گفتم مامانت مرده، بابات گفت تو رومی گیره، فخری حتی نمی دونست ریاحی بابام نیست،

آنا دیگه داشت جیغ میزد، امیر دیگه خیلی چیزها دستش اومده بود گرچه نمی دونست آنا چقدر هوشیاره چه قدر تو هذیون،

امیر: باشه، اروم باش، می برمت پیش مامانت، می برمت پیشش،هم مامانت هم بابات.

آنا: شروین بابام اینجا نیست، بابام مامانم رو نخواسته، ریاحی می گفت، بابام ،مامانم رو نخواسته وقتی از پیش ریاحی برگشته،بابام رفته امریکا، اصلا گفته من مال اون نیستم،

امیر: آنا، این چرندیات چیه میگی؟ داری هذیون می گی، بلندشو، پاشو تب داری.

آنا با گریه و جیغ سعی کرد از روی پای امیر بلند شده: هذیون نیست، همه زندگیم همینه، ریاحی گفت، مامانم وقتی فکر کرده من مردم، به ریاحی گفته، اینا رو خودش گفته، رفته طلا ق بگیره که زن پسر عموش بشه، آنا همینطور که جیغ میزد، دست توی موهاش کرده بود انگار لباش زیادی تنشه می خواست از سرش جدا شون کنه، امیر شوک شده بود، سریع آنا رو انداخت روتخت و با زحمت دستاش رو از موهاش جدا کرد، ولی نمی دونست با جیغایی که می زنه چیکار کنه

امیر: آنا،بسه ، تو روخدا بس کن، شروین می ره ها، می خوا ی بره؟آره،؟ بره؟

آنا یه لحظه آروم شد،: نه نرو، تو نرو

امیر: باشه نمی رم، آروم باش، ببین موهات بهم ریخت، برم واست آب بیارم؟ برم؟

آنا: نه نرو، آب نمی خوام، آنا دستش رو حلقه کرد دور گردن امیر و سرش و کشید تو سینش، امیر خودش رو کنا رآنا روی تخت ولو کرد، و سر آنا رو گرفت تو بغلش: حالا آروم باش یکم، دیگه خرف نزنیم باشه؟ فردا حرف می زنیم، خوب؟

آنا جوابی نداد، فقط سرش رو بشتر تو بغل امیر فشار می داد، یه 10 دقیقه ای گذشت، امیر احساس کرد آنا آرومتر شده، کمی سر آنا رو از سینش جدا کرد، در کمال تعجب دید خوابش برده، به همین زودی، امیر اهسته از آنا جدا شد، رفت پایین، بی توجه به ساعت زنگ زد به ریاحی، باید می فهمید این چرندیات چنددرصد درسته.

امیر نیم ساعتی بود که بیدار شده بود،سرش پر از فکر بود، گرفتاری های آخر سال خیلی زیاد بود، حساب کتابهای مالی و هزار تا چیز دیگه قضیه آنا هم شده بود قوز بالا قوز، اونم با قضایای دیشب، بد تر از اون این خونه موندنش، امیر بلند شد نشست ، یه نگاهی انداخت بالا سرش ببینه آنا خوابه یا نه، دید تخت مرتب شده، و آنا نیست، سریع از جا بلند شد، یه نگاه به ساعت کرد دید حدود 8 صبحه، نمی دونست چقدر خوابیده ولی می دونست کم بوده، مغزش هنوز خسته بود، سریع بلند شد، بالش و لحافش رو گذاشت رو تخت آنا، و رفت پایین، هنوز رو آخرین پله بود که انا از آشپز خونه اومد بیرون.

امیر: سلام، خوبی؟چرا زود پا شدی؟

آنا: سلام. تازه پا شدم،

romangram.com | @romangram_com