#در_دستان_سرنوشت_پارت_190


آنا: کی می ریم اصفهان؟

امیر: تو که نگفتی واسه چی؟

آنا: من که دیشب واست گفتم،

امیر: یادم نیست.

آنا سرش و گذاشت رو پای امیر: گفتم که مامانم ر و باید ببینم، باید ببینمش، ببینم راسته یانه

امیر:آنا، مامانت خیلی ساله مرده،

آنا: منم همین فکر و می کردم، ولی فخری جون گفت زندس، گفت عذاب داره، یه عمره عذاب داره که چرا بهم دروغ گفته، می دونی حتی به مامانم هم گفته که من مردم، می گفت هر شب خواب قبامت رو می بینه که من می خوام بندازمش تو جهنم، می گفت از ترس ریاحی گفته، بهش گفته بوده اگه به مامانم نگه من مردم، مامانم می اد منو می بره.

همیشه از این دروغ عذاب کشیده.

امیر: بابات دیشب چی گفت؟

آنا: شروین، یاید قول بدی به کسی نگی!

امیر: قول می دم

آنا: به هیچکس، نه رویا، نه فرهاد، نه امیر، شروین من از همشون خجالت می کشم

امیر: چرا عزیزم

آنا: خوب اونها فکرمیکنن بابام منو فروخته ، ولی نمی دونن قضیه بدتر از اینهاس، من چرا اینقدر بدبختم؟ کسی دیگه ای هم هست که اینقدر بدبخت باشه؟

امیر: چرا بدبختی؟ به نظرم اصلا بدبخت نیستی.

آنا: چرا، من هیچکس و ندارم، همیشه سربار یکیم،الانم اگه امیر منو بیرون کنه، هیجا ندارم برم، شروین تو هم که همش می ری، چرا تو اینقدر می ری؟ شبام نمی ای، چرا؟

امیر: من که شبا میام،


romangram.com | @romangram_com