#در_دستان_سرنوشت_پارت_189

امیر اخماش رفت توهم: پاشو ببینم ، اصفهان چه خبره؟

آنا: برم مامانم رو ببینم.

امیر می دونست الان چیز درست و حسابی نمی تونه متوجه شه، سعی کرد آنا رو به خواب ترغیب کنه: حالا بخواب تا صبح ببینم چی میشه!

آنا: قول می دی شروین؟

امیر یه نگاهی به موهای خیس آنا انداخت، دستای آنا رو گرفت کشید بلند کرد، بعدم رفت سمت کشو، سشوار رو گذاشت تو بغل آنا: فعلا سرت رو خشک کن، تا فردا صبح ببینم چی میشه!

آنا خواست حرفی بزنه که امیر رفت سمت در اتاق: موهات رو خشک کن، بعدم بخواب، صبح صحبت می کنیم.

آنا: یه نگاهی به سشوار کرد، امیرم در و بست از اتاق رفت بیرون، می دید که دوباره آنا هوایی شده، فکر کرد کاش حرفی از ریاحی بهش نزده بود، لااقل همون آرامش قبل رو داشتند، فوقش هر از گاهی آنا یه دو ساعت می رفت تو خودش بعدم اینقدر سرش شلوغ بود که یادش می رفت، یاد فردا افتاد که انا قرار نبودبیاد شرکت، دانشگاهم که دیگه تق و لق بود، آهی کشید و رفت سمت اتاقش.

نزدیکهای نه بود امیر دوش گرفت ولی وقتی رفت تو اشپزخونه خبری از صبحانه نبود، معمولا همیشه 8:30 صبحانه رو میز بود، یه لحظه یاد دیشب آنا افتاد، رفت بالا در اتاق رو که باز کرد، از بی فکری خودش کلافه شد، دیشب وقتی دوبار آنا شروین صداش زده بود، اینقدر از اون همه وقت دکتر رفتن و فکر و تلاش واسه انجام کارا ی دکتر ناامید شده بود، که کلا دلش خواسته بود به همه چیز بی توجه باشه ، حتی نصفه شب واسه آب خوردن هم بیدار شده بود، ولی سری به آنا نزده بود، سریع رفت سمت آنا، سشوار رو زمین، بود، و آنا بدون لاحاف روی سنگها روی زمین خوابیده بود، امیر رفت تا آنا رو صدا بزنه ولی با دیدن سرخی صورتش ، یه آن دستش رو گذاشت رو صورتش، گرمی پیشونیش یه لحظه باعث شد امر دستش را عقب بکشه از شوک، هر چی صدا زد جوابی نشنید، سریع آنا رو بلند کرد گذاشت رو تخت رفت پایین با یه استامینو فن و حوله برای پایین آوردن تبش برگشت، نیم ساعتی سعی کردتبش را بیاره پایین ولی موفق نشد،

دکتر اومده بود بالا سرش، زینت رو هم مامانش فرستاده بود، ساعت 12 بود که تبش کمی اومده بودپایین ولی هر بار که بی حال چشماش رو باز کرده بود از امیر یه سئوال تکراری کرده بود: شروین، کی میریم اصفهان؟

زینت اولش خیلی تعجب کرده بود ولی امیر قضیه رو برده بود سمت هذیون گفتن، ساعت 2 بود، امیر مجبور بود بره شرکت یه سری کارها رو انجام بده، به زینت قول داده بود زود برگرده، حدود 6 بود که امیر برگشت خونه: زینت، بهتر نشده؟

زینت: والا تبش کامل قطع نشده، ولی خوب راستش یه دوبار بیدار شده، کلی داد و بیداد کرده، هی شروین رو صدا می زنه، می پرسه کی می ریم اصفهان؟

امیر: مال تبشه، شما اگه می خوای بری برو دیگه!

زینت: نه ، قرار شد من بمونم امشب

امیر: نه یه غذای سبک بزار اگه تونست بدم بخوره، خودتم برو

زینت:آخه!

امیر:آخه نداره، اگه کار داشتم بازم زحمت می دم بهت.

آنا یه ده دقیقه ای بود که بیدار شده بود، تبش تقریبا قطع شده بود ، به زور کمی غذا خورده بود امیر نشسته بود لب تخت و تو فکر بود، دست امیر رو گرفت تو دستش: شروین!شروین؟

امیر دوباره داشت کلافه می شد ولی سعی کرد اروم باشه: بله؟

romangram.com | @romangram_com