#در_دستان_سرنوشت_پارت_188


بعدم رو کرد سمت امیر: بریم، زود تر بریم.

امیر سئوالی نکرد، فقط همراه آنا از در بیرون رفت، تمام طول راه چیزی نپرسید، آنا هم هر از گاهی اشکش روون می شد و به فین فین می افتاد ولی حرفی نمیزد، به محض اینکه رسیدند خونه دوید رفت بالا تو اتاقش

امیر نمی دونست تو این حال و اوضاع جای سئوال پرسیدن هست یا نه، یه یک ساعتی گذاشت انا به حال خودش باشه، ولی بعد نگران شد، بلند شد رفت بالا،آنا تو اتاق نبود ، امیر رفت سمت سرویس بهداشتی، یه تقه به در زد، جوابی نیومد، امیر سریع در رو و باز کرد، حموم پر از بخار بود، رفت سمت وان، دید آنا تو وان ولو شده سرش رو هم تکیه زده به دیواره وان و زل زده به جلو، امیر انا رو صدا زد ولی جوابی نداد دیگه صبر نکرد رفت سمتش، تکونش داد، آنا نگاهش رو گردوند سمت امیر: چیه؟

امیر: چیکار می کنی؟ می خوای خودت رو خفه کنی تو این بخار؟ چرا با لباس نشستی؟

آنا: چیزی نیست، خوبم ، برو

امیر: یا تا دو دقیقه دیگه بیرونی، یا با همین لباسها می برمت بیرون، خیس و خیس

آنا بی حال و نا زیر لب زمزمه کرد: میام، تو برو

امیر رفت از تو کمد حوله آنا رو برداشت گذاشت تو حموم و بدون اینکه در رو ببنده رفت دم حمام ایستاد،پنج دقیقه ای طول کشید تا آنا اومدبیرون، انگار تو هپروت بود هنوز، اصلا امیر رو نمیدید انگار، حوله رو دور بدنش پیچیده بود، رفت نشست لب تخت، امیر مطمئن بود 1 ساعت دیگه هم برگرده، آنا همینجور نشسته، از کشوی دراورش یه بلوز شلوار ساتن طوسی در اورد گذاشت رو تخت، آنا نیم نگاهی انداخت به لباس انگار حواسش داشت می اومد سر جاَش: اون مشکی رو بده

امیر: من از اینهمه مشکی که تو می پوشی خسته شدم ، خودت خسته نشدی؟

آنا: هنوز سال فخری جون نشده

امیر: نشده که نشده، مگه 100 سال پیشه، این حرفها چیه می زنی؟ همین رو بپوش، این مشکیهات رو هم کیسه کن فردا بده بیرون

آنا: هزار سالم بپوشم کمه واسش

امیر: خیلی خوب حالا اینا رو بپوش سرما می خوری، این شومینه رو هم کمش نکن امشب

امیر از اتاق بیرون رفت آنا هم یواش یواش لباسها رو تن کرد و با موی خیس رفت تو تخت، حتی چراغ رو هم خاموش نکرد.

طرفهای 1 بود که امیر رفت بالا یه سری به انا بزنه، امیر به محض باز کردن در دید آنا با چشم باز تو تخت زل زده به سقف،

امیر رفت بالای سرش: آنا چرا نخوابیدی؟

آنا: شروین، فردا می ریم اصفهان؟


romangram.com | @romangram_com