#در_دستان_سرنوشت_پارت_138


آنا: بله فرهاد خان مشیر، نه از جیب خودش! از جیب امیر

رویا: سروستانی؟

آنا: رویا بخدا می زنم تو سرت ها، سروستانی، مشیر !!!

رویا: خوب بابا خواستم جوت عوض شه، نه من فکر نکنم بتونیم به فرهاد بگیم، بابا زشته، من دیگه والا مرخصی هم روم نمی شه بگیرم.

آنا: مرخصی روت نمی شه بگیری یا دلت نمی خواد از ور دلش جم بخوری

رویا: با همین بالش می زنم تو سرت ها

آنا: نگو که ناراحت شدی جونه من. حالا روابط حسنه هست؟

رویا: بله ، روابط گل و بلبله

آنا: بی شوخی رویا، روابط چه جوریاست، در جدیدی گشوده نشده؟

رویا: همون طور که باید، مثل رئیس و مرئوس

آنا: یعنی هیچی؟

رویا: نه بابا، آخه ما به قیف هم می خوریم؟ چه تریپی با هم برداریم؟

آنا: این الفاط رو از کجا یاد گرفتی؟

رویا: خوب دیگه فری می گه منم یاد گرفتم

آنا با بالش کوبید تو سر رویا: بمیری، غلط کردی که تریپی ندارین

رویا: نه والا، صبح به صبح یه سلام ، یه علیک، بعدم که حرف کاره، آخه تو هم دیونه ای ها، ما چیمون به هم می اد آخه، یه وجه مشترک داریم اونم شغلمونه، اگه بدونی خونوادش چه ریختی هستن، به مخیلت هم چنین چیزی رو راه نمی دی.

آنا: من نمی فهمم تو چرا اینقدر خودت رو دسته کم میگیری؟ چی کم داری. دلشم بخواد، خوشگل، خانوم، قد بلند، تناسب اندام


romangram.com | @romangram_com