#در_دستان_سرنوشت_پارت_111

رویا: هیچی نمی شه، لا اقل بدتر از برگشتن تو اون خونه کوفتی نمی شه، برو باهات تماس می گیرم.

آنا به دستهای خالیش نگاه کرد، هیچی نداشت، نه کیفی نه گوشی ، هیچی.خودش بود و لباسهاش،: من گوشی ندارم

امیر : خونه تلفن هست، رو شماره خونه بهت زنگی میزنن.

رویا و فرهاد با همه دیگه رفتند و امیر هم در سکوت آنا رو رسوند خونه.

آنا تمام طول مسیر را تو سکوت فکر می کرد، نمی دونست چیکار باید بکنه، یا چیکار می تونه بکنه، دانشگاهی که فقط دو ترم گذزونده بود، و مطمئنا دیگه اتمامش رو تو خواب باید می دید، اونم با دوری راه دیگه محال بود بدون پارتی بتونه انتقالی بگیره، شهریه ای که یه زمانی واسش هیچ بود ولی حالا حتی 100 هزار تومن هم نداشت چه برسه 1 میلیون، نمی دونست چه کاری از دستش بر میاد، نه هنری، نه دست و پایی، داشت دیوانه می شد،... خیلی نگذشت که امیر نگه داشت: آنا خونه امیر رو شناخت، یاد زینت خانم افتاد، اینکه مثل جزامی ها باهاش رفتار کرده بود، چقدر دلش می خواست زینت خونه نباشه.

امیر در سمت آنا رو باز کرد: بیا پایین

توی خونه زینت که انتظار دیدن امیر رو این ساعت نداشت هول کرده بود: آقا شما نگفه بودین این موقع میاین، من غذا واستون نپختم،

امیر همینطور که آنا رو به داخل هدایت می کردبر گشت سمت زینت: عیبی نداره، ما هم قرار نبود بیایم، حالا هم عیب نداره من عجله دارم باید برم شرکت، شمام لطفا ببین خانم چی می خورن به رستوران سفیر سفارش بده پیک کنه، واسه شب ببین خانم چی می خورن درست کن،

زینت که چندان از دیدن آنا خشنود نبود رو کرد به امیر: آقا من بشقاب و لیوانشون رو جدا کنم؟

امیر چشم زهره ای به زینت رفت: خیر لازم نیست.اتاق بالا رو هم واسشون آماده کن، حمام هم خواستند برن ببین چی لازم دارن، لباسم الان میزارم واسشون، لباسهاشون رو بشور اتو بزن مرتب باشه واسه غروب.

آنا زیر نگاه زینت داشت کلافه می شد.

زینت: چشم .

آناهید: من می خوام باهاتون صحبت کنم.

امیر رو کرد به آنا: من جلسم حدود 5 تموم میشه، سعی می کنم زود بیام ، باهم صحبت می کنیم، تو همون اتاق دفعه قبل می تونی استراحت کنی.

آنا بعد از حمام یه نگاهی به لباسهایی انداخت که امیر واسش گذاشته بود، یه چیزی تو مایه های لباسهای دفعه قبل بود، منتها از نوع بهاری،یه آستین حلقه ورزشی مردونه ، با یه شلوراک. کلا لباسها به تن آنا زار می زد. ولی بهتر از هیچی بود، زینت خانوم هم مثل دفعه قبل با دستکش اومده بود لباسهای آنا رو تحویل گرفته بود، و شسته بود، و برده بود تو تراس پهن کرده بود، آنا هرچی زینت اصرار کرد بود غذایی سفارش نداده بود فقط دو تا بستی لیوانی خورده بود با چند تا تیکه بیسکوییت.

آنا رفت بالا تا کمی استراحت کنه ، ساعت حدود 4 و نیم بود، آنا خواب نبود، یه جوری بیحالی بود خیلی هوش هم نبود، داشت به دیروز فکر می کرد، به حسی که تجربه کرده بود، مرگ،چه حالی داشت، قبلا از خوردن قرصها از اینکه می خواد بمیره مطمئن بود، ولی هنوز دقیقه ای نگذشته بود که نظرش عوض شده بود،

وقتی که چشماش سیاهی می رفت، اگه مطمئن بود که مشعون از خونه رفته بیرون ، فوری خودش را به بیمارستان می رسوند ولی وقتی یاد حضور مشعون افتاده بود، دلش خواسته بود تن بده به مرگ، مرگی که شاید، شایدمی تونست پایان نا آرامی ها باشه واسش، اون وسطها یا فخری جون هم افتاده بود خیلی وقت بود که نه دیده بودش و نه صداش رو شنیده بود، دلش می خواست خبر مرگش به اون نرسه، دلش نمی خواست غصه بخوره،

بعد از اون رو دیگه به یاد نداشت، هیچی رو ، وقتی دوباره چشم باز کرد ه بود تو بیمارستان بود، اونجا هم باز آرزوی مرگ کرده بود، از رویا ناراحت بود که نجاتش داده، می دونست دیگه جرات این رو نداره که این حس رو تجربه کنه، آرزو می کرد ای کاش رویا اجازه داده بود از همون دالون ترس بره به آخر، به ته تهش، چشماش داشت سنگین می شد که چیزی مثل صدای داد و بیداد قلبش رو از جا کند، صدای داد یه زن بود. فکر می کرد هنوز خوابه، ولی تیزی دادهایی که می اومد قلبش رو از جا می کند. انگار کسی گریه می کرد،

romangram.com | @romangram_com