#دالیت_پارت_99
اميرعلي کمي اخم کرد و آهسته گفت:
-مهم نيست،بهش فکر نکن
-از اينکه فهميد با من ازدواج کردي يا از اينکه...
-نگار!اين زندگي اي هس که من خواستم مادرم هم دير يا زود قبول مي کنه
نفس عميقي کشيدم و گفتم:
-پس حداقل از بابات بگو،بابات چي گفت؟
-بابام حرفي نزد
-حرفي نزد يعني بد يا خوب؟
با کمي حرص و تأکيد گفت:
-ميشه نظر کسي رو درمورد زندگيمون نخواي؟
با دلهره گفتم:
-مادرت حتما به مادرم خبر ميده
با اعتماد به نفس و اقتدار گفت:
-کسي خونمونو بلد نيست نترس
-اگر بيان بيمارستان؟!
اميرعلي شاکي شد و گفت:
-ميشه نگران نباشي؟انگار ميخواي با نگراني يه بلائي سر خودت بياري
روشو دوباره برگردوند طرف ميز و کتاباش،وقتي کنارم بود چه حس آرامشي داشتم،حس امنيت،همون امنيتي که دنبالش مي گشتم و بدتر گمش کرده بودم،دست روي شکمم گذاشتم يه جوري بود انگار صبحونه اي که خورده بودم روي معده م مونده بود،گاهي انگار قلبم زير دلم مي زد و مي ترسيدم،وقتي هم که به اميرعلي مي گفتم جوا مي داد«نبضه،همه جاي بدن نبض داره»پيش خودم مي گفتم ولي چرا اين نبض تازگي ها به کار افتاده؟!
از جا بلند شدم ولي سرم گيج رفت و نزديک بود بخورم زمين که...از صداي حرکت ميز اميرعلي برگشت تا ديد جاي روي مبل روي زمين ولو شدم رنگش پريد و با هول و ولا اومد طرفم و گفت:
-نگار!؟خوردي زمين؟!
-نه سرم گيج ميره
-نترس قندت افتاده،همينجا دراز بکش..الأن يه چيز شيرين ميدم بخوري«انگار خودش بود که ترسيده بود نه من!نگاهي به اطراف انداخت و يکم خم شد و شربت خودشو از روي ميز برداشت و آورد جلوي دهنم و گفت»بيا بخور
با نگراني و ترس گفتم:
romangram.com | @romangram_com