#دالیت_پارت_100
-من چرا اينطوري شدم؟!!
-طوري نشده که،يه کم ضعيف شدي،نبايد نگراني و استرس داشته باشي
-مگه ميشه امير!!؟قلبم آويزونه
اميرعلي با لحن جدي و شاکي اي گفت:
-براي چي؟!ديگه براي چي؟!
-ديشب رفتي خونه ي مادرت اينا با صورت سيلي خورده اومدي يه کلمه هم حرف نميزني،چرا نميگي چيشده؟اميرعلي وقتي اينطوري داغوني دنيا داره روي سرم خراب ميشه،من وقتي آرومم که آرامشو تو چشماي تو ببينم اين يعني همه چيز امنه
-تا من هستم همه چيز براي تو امنه
اومد از جا بلند بشه که بازوشو گرفتم و گفتم:
-تو رو خدا با سکوتت سعي نکن همه چيزو به فراموشي بسپاري،بايد با هم حرف بزنيم،دو تا کله بهتر از يه کله کار مي کنه
اميرعلي شاکي تر گفت:
-آره ولي نه کله ي تو،که فکرات کارتونيه،زندگي رو کارتون سيندرلا ديدي،فقط اينبار جاي اينکه شاهزاده دنبال سيندرلا باشه سيندرلا دنبال شاهزاده ي قلابيش رفت و داستان جاي خوشي به درد و رنج تبديل شد
با غصه گفتم:
-پس منو تو سرت زدن،گفتن«تو رو چه به يه دختر معتاد و عملي به اينکه آق و نفرين مادرش دنبالشه به اينکه..»
اميرعلي تا ديد صدام مي لرزه و به بغض افتادم گفت:
-با تو ميشه حرف زد؟!تو فقط گريه بلدي
-اي کاش ميشد زمانو به عقب برگردوند
اميرعلي با اخم ولي اخمي که از ناراحتي بود نه از عصبانيت نگاهم کرد و گفت:
-حالا اينقدر گريه نکن برات رر داره،نگاه حالتو ميخواي دوباره به بيمارستان کشيده بشه؟نگار من به اندازه يکافي نگراني و موضوع براي مشغله ي ذهنيم دارم حداقل بذار خيالم درمورد حال و اوضاع تو راحت باشه
اميرعلي طي چهارماه زندگيمون هرگز نگفته بود يعني علنا بهم نگفته بود که دوستم داره يا هزار حرف عاشقانه اي که يه مرد به زنش ميگه ولي وقتي مابين حرفاش مي فهميدم که براش مهمم قلبم از نو انرژي مي گرفت؛هر زني تو زندگيش ميتونه اعلام نارضايتي از رفتار شوهرش بکنه يا انتقاد از بي محبتي بکنه ولي به قول اميرعلي من تموم ننگاي دنيا رو تو گذشته م دارم پس بايد سکوت مي کردم...
حالم که بهتر شد دوباره به آشپزخونه برگشتم..ولي بعد چند دقيقه مجددا خسته مي شدم و به اتاق مي رتم دراز مي کشيدم،يه بار که تازه از روي تخت بلند شده بودم چشمم به آينه ي ميز توالت افتاد،رفتم جلو به خودم موشکافانه نگاه کردم!!!اگر اونقدر ضعيف شدم که همش خسته ام و حس ضعف دارم چرا پس چاق شدم؟!!به پهلو ايستادم از پهلو به خودم نگاه کردم من دارم چاق ميشم از بس که اميرعلي به زور ميگه غذا بخورم،پس چرا حالم اينطوريه؟!از اتاق اومدم بيرون ديدم اميرعلي داره با گوشيش ور ميره منو که ديد يکه خورده نگاهم کرد يهو از جا بلند شد و گفت:
-نگار حالت خوبه؟
-اميرعلي؟«به پهلو ايستادم و گفتم»من دارم چاق ميشم
اميرعلي لبخندي از ته دل زد و گفت:
romangram.com | @romangram_com