#دالیت_پارت_98
با غصه و دلگيري گفتم:
-اميــر..
اميرعلي-من نمي فهمم محرم بودنتو،اگر عشق بود چرا تو خفا؟!چرا با نامردي و خطا؟!چرا اينطوري؟!اگر عشقت مشتيه بايد به عرش برسونتت نه به فرش...
|||
توي تاريکي اتاق و نور کمي که از بالاي شيشه ي نورگيرِ در از راهراوي بيمارستان وارد اتاق ميشد توي چشمامو نگاه کرد،انگار چشمام به تاريکي اتاق عادت کرده بودن که به خوبي مي ديدمش،اميرعلي-چرا رو هر دختري دست ميذارم قلبمو از جا ميکنه؟اين جزاي چه کار و گناهيه خدا..؟لعنت به من که مي بينم داري عذابم ميدي و نمي تونم رهات کنم«با انگشت اشاره به شقيقه ش زد و ادامه داد»مغزم ايراد نداره چون ميگه ولت کنم . بذارم برم«با مشت زد به سينه ش و از لاي دندوناش با صداي خفه اي گفت»اين بي معرفت همراهم نيست و ساز مخلاف ميزنه،لعنت به تو نگار که لياقت اين احساس قلب نفهممو نداري
با زور يکم نفسم بالا اومد..توي بغلم گرفتمش..بوسيدمش و بوسيدمش...
-اميرعلي،چرا فرصتي که بهم دادي رو داري ازم مي گيري؟من که توي اين فرصت خطا نکردم
اميرعلي-کردي نگار کردي..ازم پنهون کردي..
-ازت مي ترسيدم به خدا علي
قلبم هري ريخت نگاهم اونقدر عوض شد که اميرعلي نگران نگاهم کرد و نمي دونم چرا بي وقفه دست روي شکمم گذاشت و گفت:
اميرعلي-چيزي شد؟!
من فقط عليرضا رو "علي" صدا مي کردم ولي اميرعلي رو "امير" حالا چرا بهش گفت علي؟!!عليرضا يه روزي عشقم بود ولي الأن سايه ي شومش روي زندگيمه..تو قلبم ازش حس ناخوشايندي دارم..اميرعلي دست روي کنار گردنم زير گوشم گذاشت و دماي بدنمو چک کرد و گفت:
اميرعلي-نگــار!؟
آروم نگاهش کردم خدايا امروز که حس کردم ممکنه ازش جدا بشم فهميدم چقدر بهش وابسته م،تعلق خاطر دارم،نه از اين تعلق گذشته دوستش دارم از يه جنس متفاوتي از جنسي که قلبم از اين حس مي لرزه
اميرعلي-دراز بکش چيزي تا صبح نمونده
-نينا رفت خونه ش؟
اميرعلي-آره تا هشت نه هم اينجا بود ولي سيروس اومد دنبالش...
اميرعلي سرش حسابي توي کتاباش بود ولي مي دونستم که فقط به متن کتاب نگاه مي کنه و فکرش از جر و بحثي که ديشب خونه ي پدرو مادرش سر زندگيمون کرده مشغوله،هنوز جاي سيلي مادرش روي صورتش خودنمائي مي کرد.تلفن رو از پريز کشيده بود و موبايلشم خاموش کرده بود،يه کلمه هم حرف نمي زد..دوباره به يه نقطه خيره شده بود و گوشاش سرخ شده بودن.براش يه ليوان شربت درست کردم و گذاشتم رو ميز يه نگاه به ليوان کرد و يه نگاه به من کرد..از ديروز صبح باهام حرف نزده بود!روي مبل نشستم،کار زيادي نکرده بودم ولي خيلي خسته بودم انگار کوه کنده بودم!اميرعلي برگشت نگاهم کرد و گفت:
اميرعلي-چرا صداي تلويزيونو باز نمي کني؟
-آخه داري درس ميخوني،همينطوري نگاه مي کنم براي تلويزيون نگاه کردن نيومدم،يهوئي خيلي خسته شدم اومدم يه کم بشينم نفسي تازه کنم بعد برم.
-فردا برات يه سري ويتامين مي گيرم.
لبخندي زدم و گفتم:
دستت درد نکنه...اميرعلي؟...«لبهامو روي هم فشردم و بعد گفتم»مادرت خيلي عصباني بود؟
romangram.com | @romangram_com