#دالیت_پارت_97
-اميرعلي ميخوام برم خونه،بريم خونمون
اميرعلي با صدائي گرفته گفت:
اميرعلي-فردا مرخص ميشي
-من از بيمارستان متنفرم،همين الأن مرخصم کن
اميرعلي-پزشک من نيستم بي تابي نکن بخواب،صبح ترخيص ميشي
-قلبم داره ميگيره حالم خوب نيست
اميرعلي نبضمو گرفت و گفت:
اميرعلي-چندلحظه صبر کن برم ايستگاه پرستاري...
هول زده گفتم:
-نه نه اميرعلي نه،نميخواد بري خوبم
اميرعلي با تعجب گفت:اميرعلي-نگار!!ايستگاه پرستاري همين بغله
دستاشو که ول نکردم سر جاش نشست،با بغض صداش کردم:
-اميرعلي..
اميرعلي-هيس،هم اتاقيت خوابه،مريضه گناه داره
با همون حالت گفتم:
-اميرعلي ببخشيد..تو رو خدا..؟
جوابمو که نداد گفتم:
-ازت مي ترسم اونقدر که نمي تونستم از گذشته ي خراب شده م بهت حرفي بزنم،نمي خوام..تو رو هم از دست بدم«چنتا اشک از چشمام روونه شدن»..من يه خطاي بزرگ کردم و هزار اشاعه ي منفي داشت،گذشتمو بذار کنار الأنمو ببين الأن که تمام زندگيم هستي،همه ي خونواده اي که ترکم کرده همه ي فاميل و همه ي دوست واَنام تمام زندگيم خلاصه ميشه در تو اميرعلي..من وابسته م بهت چشماتو به گذشته ي تلخم ببند،مي دونم تعصبت نميذاره مي شناسمت ولي اميرعلي به خدا گناه نکردم..
اميرعلي با حرص و لرزه و صداي خفه گفت:
اميرعلي-گناه کردي،خودتو بي تقصير جلوه ندهبا گريه از جا بلند شدم براي از دست ندادنش اونقدر هول کرده بودم که خودمم در شگفت مونده بودم که طي دوماه زندگي با اميرعلي چي به سرم اومده!!چشماي نمناکمو بستم و از ته دل دستشو بوسيدم و گفتم:
-امير اگه رهام کني داغون تر از هر لحظه اي ميشم،من دارم با تمام وجود به پاکي باهات زندگي مي کنم..اميرعلي من نگارم همون نگار کوچولو که جلوي چشماي خودتون بزرگ شده...
اميرعلي با همون حال قبليش گفت:
اميرعلي-نه نگار تو نگار کوچولوي من نيستي،هر لحظه دلم آويزونه که خبر جديدي درموردت نشنوم دارم ديوونه ميشم نمي تونم يا گذشته ت کنار بيام،تو رو متعلق به خودم مي دونستم و تو جلوتر هواي عشق بازي به سرت زد و هرز رفتي
romangram.com | @romangram_com