#دالیت_پارت_96
به اميرعلي از لاي در نگاه کردم،يه لحظه دلم براش آتيش گرفت؛آنيسا سينه ي اميرعلي رو بوسيد و گفت:
آنيسا-خوب شدي؟
اميرعلي لبخندي زد و بوسيدش و گفت:
اميرعلي-آره دختر خوشکلم
آنيسا-وقتي بابام خسته ست يا گاهي قلبش شکسته ست ميگه من بوسش کنم خوب ميشه،شايد اگر تو هم يه دختر داشته باشي ديگه قلبت نشکنه يا اگه شکست اون بوس کنه تا قلبت خوب بشه عموجون
نينا آنيسا رو صدا زد و آنيسا از بغل اميرعلي پريد پائين،رفتم داخل خونه و کف آشپزخونه نشستم،بي توان شده بودم از اون همه مصيبت،نينا اومد و با ترس گفت:
نينا-نگار!؟چيه عزيزم؟
-هيچي فقط حس ضعف کردم
نينا-اميرعلي؟..نگار حالت خوبه؟!اميرعلي بيا
اميرعلي نگران اومد در آشپزخونه و گفت:اميرعلي-چيشده؟!
نينا-اميرعلي يهو رنگش عين گچ شده«نينا دست رو صورت و گونه م گذاشت و گفت»تنت داغ کرده؟
اميرعلي اومد نبضمو گرفت معاينه م کرد..فقط ازينکه نگرانم شده بود قلبم انرژي مي گرفت،دوست داشتم بغلش کنم وقتي اينطوري دلواپسم شد ببوسمش و بگم الأن خوب ميشم تو رو کم داشتم از ترس جدائي يهو حالم خراب شد...
اميرعلي-نينا يه سُرم خوراکي درست کن يه کم نمک و يه کم قند...سرت گيج ميره نگار؟
آرنج اميرعلي ور گرفتم،با زور حرف زدم:
-ميخوام بالا بيارم
اميرعلي شالمو از سرم برداشت..دور کمرمو گرفت..کمک کرد بلند شم..يهو حالم زير و رو شد..حس کردم جونم از تنم از سمت پاهام بيرون رفت و خون ديگه تو مغزم جريان نداره،ضعفم اونقدر شديد شد که به دستشوئي نرسيده از حال رفتم...
نمي دونم چقدر گذشته بود که چشماي بسته م رو با سردرد باز کردم،اتاق تاريک بود،يهو يه خوفي به دلم افتاد،با ترس و لرز درحالي که نيم خيز مي شدم صدا زدم:
-اميرعلي..واي اميرعلي...
اميرعلي-نگار..بيدار شدي نگار؟«دستمو گرفت نفسم اومد بالا و گفت»هيــس اينجا بيمارستانه
-چرا اينقد تاريکه؟اميرعلي-شبه،هم اتاقي داري،خوابيده
-چرا اومديم بيمارستان؟!نينا کجاست؟
اميرعلي خواست دستشو از دستم بکشه بيرون ولي نذاشتم و محکمتر با ترس بيشتر دستشو گرفتم،از لرزه ي دستم فهميد که ميترسم،نميدونم ترسم از چي بود ولي قلبم انگار داشت از سينه م درميومد
اميرعلي-نگار خوبي؟!
romangram.com | @romangram_com