#دالیت_پارت_95

-نينا نمي دونست،تازه بهش گفتم
اميرعلي نگاه ناخوشايندي بهم انداخت و گفت:
اميرعلي-چي از خودت ساختي نگار؟!من از پاکيت عاشقت شده بودم«با يه بغض مردونه اي و حرصي درآميخته گفت»چطوري اين همه ننگو يه جا ازت ببينم؟تو تمام ننگاي دنيا رو داري لامصّب..اعتياد..معشوقه ي يه عوضي،بارداري..تو چيکار ديگه نکردي؟
سرمو به زير انداختم و به شدت گريه هام افزودم...انگار فضاي مابينمون سنگين شده بود،هيچکس بين ما چهار نفر حرفي نمي زد حتي آنيسا هم ديگه حرفاي کودکانشو کنار گذاشته بود و مثل ما سه تا سکوت کرده بود،وقتي به اميرعلي نگاه مي کردم ته دلم خالي ميشد،سينه ام از دردي که درش بود مي سوخت و اشک داغ از چشمام روانه مي کرد،اميرعلي آهسته خيلي آهسته گفت:
اميرعلي-بسته
نفسم از گريه بالا اومد و انگار دور دوباره گرفت،پشت ترافيک بوديم ماشين ايستاده بود و اميرعلي هم به روبرو زل زده زير لب بار ديگه گفت:
اميرعلي-بسته نگار
با هق هق گفتم:
-داري فکر ميکني که برسيم خونه زندانمو تنگ تر کني؟عذابمو بيشتر کني؟بيشتر بدبختم کني؟اگر دست محبت رو سرم داري سرد بشي تا داغون بشم و انتقام قلبتو ازم بگيري؟وقتي ساکتي و به يه نقطه خيري ميشي و چشمات سرخ ميشن يعني دنيا به آخر رسيده تموم قواتو براي خالي کردن خشمت روي سرم استفاده ميکني..براي سياه روزيم اشک نريزم؟!از چي براي نرم کردن دلت استفاده کنم تمام ارزشامو بي معرفتي و نامروتي يه نامرد ازم گرفته،تمام غرورمو خودخواهي و بي فکري خونوادم از بين برده،عزت نفسمو کودني و حماقتم به آتيش کشيد حالا يه جسم زخم خورده م که فقط به خدا به تو پناه آورده و تو داري پناهمو ازم مي گيري امير،دارم از ترس مي ميرم کاش جاي بابام من مي مردم ديگه تحمل ندارم خدايا همه ي راه هام بُن بسته نجـاتم بده
نينا دستشو روي شونه م گذاشت و با بغض گفت:نينا-نگـار!
اميرعلي نفس عميقي کشيد و ترمزدستي رو خوابوند و به راه ادامه داد بدون کوچکترين حرفي براي آروم کردنم
آنيسا با بغض وقتي داشتيم از ماشين پياده مي شديم به اميرعلي گفت:
آنيسا-عمو اميرعلي؟
اميرعلي آنيسا رو به بغل گرفت و گفت:
اميرعلي-جانم عمو؟
آنيسا-مي خواي خالمو دعوا کني؟
من و نينا رفتيم داخل خونه ولي هر دو پشت در ايستاديم تا جوابشو بشنويم
اميرعلي-چرا ميپرسي عموئـــي؟
آنيسا-آخه خاله م خيلي ترسيده و گريه ميکنه حتما ميخواي دعواش کني ديگه«اميرعلي چيزي نگفت»
آنيسا-خاله م گناه داره عمو هميشه گريه ميکنه و کم مي خنده،همه دعواش مي کنند و اون گريه ميکنه،اگر تو هم مي خواي دعواش کني و بزنيش بذار خاله م با من و مامانم بياد خونمون،من تو اتاقم به خاله جا ميدم ميذارم رو تختم بخوابه و کسي دعواش نکنه
اميرعلي به آرومي گفت:اميرعلي-دعواش نمي کنم فقط خيلي از دستش ناراحتم
آنيسا-چرا عمو اميرعلي جونم؟شيطوني کرده؟
اميرعلي-قلبمو شکونده

romangram.com | @romangram_com