#دالیت_پارت_94

تنم مي لرزيد نينا منو تو آغوشش گرفت و گفت:
نينا-نترس خواهر،اميرعلي کار اشتباهي نميکنه
-اشتباه؟!اون تعصبيه تو نميشناسيش روزي هزار بار گذشتمو جلو چشمم مياره حالا که فهميده حامله هم بودم منو سَقَط ميکنه ميدونم الهي بميري هستي که نميذاري آب خوش از گلوم پائين بره
نينا آهسته گفت:
نينا-اومد،هيچي نگو بذار من باهاش حرف بزنم
به اميرعلي نگاه کردم واي داشت از حرص و عصبانيت منفجر ميشد زيرچشمي به من نگاه کرد که کنار ماشين ايستاده بوديم اومد طرفمون و نينا سوئيچو طرفش گرفت،دزدگير رو زد و در جلووي ماشين رو باز کرد و با همون لحن آهسته ولي خيلي عصبي در حالي که با سر به داخل ماشين اشاره ميکرد گفت:
اميرعلي-بشينهمين که صداشو شنيدم بي اختيار بغضم ترکيد و اميرعلي هم عين يه شير نعره زد:
اميرعلي-واسه من گريه نکن
با گريه گفتم:
-چرا به پاشون ميپيچي که منو عذاب بدي؟
اميرعلي با لرزه و حرص گفت:
اميرعلي-تو رو نميشناسم،تو هرزه اي...
نينا-اميرعلــي!اميرعلي تند نرو
اميرعلي با يه لحن گلايه آلود و لرزون با تُن صداي خفه گفت:
اميرعلي-نينا حامله بوده،اگر يه خطا بوده پس اون توله چرا به وجود اومده؟
نينا-يه لخته ي خون که بچه نيست
اميرعلي عصبي تر با همون صداي خفه گفت:
اميرعلي-خون يا جنين هر دو يکي هستن يه موجود تو شکم نگار بوده
هق هق کنان نگاهش کردم و چشمش بهم افتاد انگار دوييده بود که نفس نفس ميزد به آرومي گفت:
اميرعلي-هر لحظه اي که تو و هستي رو با هم ديدم لحظه ي بعدش خبري مرگبار شنيدم که جونمو به چشم ديدم که از قلبم دراومدنينا-اميرعلي،نگار يه اشتباه کرد و اشتباهش نتيجه ي بدتر داد ولي الأن متعلق به توءه،توي اين دوماه خطائي ازش ديدي؟نگار اوني نيست که به تو ميگن اونيه که تو توي دوماه باهاش زير يه سقف بودي در کنارش قرار گرفتي...
اميرعلي مأيوس وارانه گفت:
اميرعلي-چرا بهم نگفته بودي نينا؟
نينا دخترشو به خودش چسبوند و به من نگاه کرد که فوري گفتم:

romangram.com | @romangram_com