#دالیت_پارت_92
هستي-نگــــــار!!
-اميرعلي چيکار به زندگي اينا داري؟
اميرعلي-تو دخالت نکن تو از چيزي خبر نداري
-از اينکه قبلا هستي تو زندگيت بوده و ميخواستي...
اميرعلي درحالي که دستاشو با مشت هاي گره کرده و انگشت اشاره ي بازي که به تأکيد فيگورشو گرفته بود کنار گوشش نگه داشت و نعره زد:
اميرعلي-تو زندگي من نبوده خدا رو شکر که دستش رو شد
هستي با حرص گفت:
هستي-فکر کردي نگار بهتر از منه؟!ميدوني قبل تو...حس کردم قلبم ايستاد،بدنم کرخت شد،فقط دستمو به زانوي اميرعلي گرفتم که نيفتم،دنيا جلوي چشمم سياه شد قبل اينکه هستي با دروغاش بدبختم کنه نينا داد زد:
نينا-هستــي!(هستي نفس زنان سکوت کرد و اميرعلي گفت:
اميرعلي-يه موي گنديده ي نگار به صدتاي تو مي ارزه
بهرام از جا اول خونسرد بلند شد و بعد يه نفس کشيد و اينور اونور رو نگاه کرد و لبهاشو روي هم فشرد بعد اومد جلو رو به اميرعلي گفت:
بهرام-جنگ راه انداختي که پل پشت سر هردومون خراب شد،رسوامون که کردي،زندگيمو که خراب کردي،زدي دماغمو شکوندي،پامون به کلانتري باز شد ديگه چه غلطي ميخواي بکني؟هستي رو بذارم کنار حله؟
هستي-بـهرااامم!!
بهرام دستشو به معني صبر بالا گرفت و اميرعلي گفت:
اميرعلي-آره
بهرام آهسته ولي با لحن محکم گفت:
بهرام-ولش نمي کنم دوستش دارم
اميرعلي هم با لحن بهرام گفت:
اميرعلي-خاک بر سرت پسبهرام نگاهش به من افتاد و گفت:
بهرام-از نگار جدا شو صيغه رو فسخ کن تا هستي رو بذارم کنار
با ترس گفتم:
-آقا بهرام!چيکار من داري؟
بهرام-اينا هر دو عين همند،تو دنبال زن مني که به پام مي پيچي؟
romangram.com | @romangram_com