#دالیت_پارت_91
اميرعلي برگشت منو نگاه کرد و گفت:اميرعلي-چرا اومدي؟
-دارن ميندازنت زندان چرا اومدم؟!
اميرعلي-زندان؟!مگه قتل کردم؟!
هستي-اونجا هم ميري دل خوش نکن
اميرعلي-استغفرا... شيطونه ميگه پتشو بريزم رو آب که خوب جائي هم هستيم...
هستي با ترس منو نگاه کرد که گفتم:
-اميرعلي!
مأمور پليس-بدون دعوا اگر شکايت داريد...
-شکايت چرا بابا پاشيد روي همو ببوسيد،شماها مثل برادر هميدبهرام-چه برادري؟همه چيز تموم شداميرعلي-من شکايت دارم
بهرام-از اينکه دماغ منو شکوندي؟
اميرعلي-اونکه از خودم شاکي ام که چرا يکم پايين تر نزدم گردنتو بشکونم يا اينکه چرا نزدم دندوناتو بريزم تو دهن گشادت
بهرام-آره فکر خوبيه که من يه بلائي سر دهن گشاد تو بيارم
من وارفته به بهرام نگاه کردم،دهنم واموند قلبم از تپش داشت مي ايستاد،انگار دنيا رو سرم خراب شد تنم يخ کرد نينا زير بازومو گرفت که با زور آب دهنمو قورت دادم و گفتم:
-گفتي؟!
بهرام-به خدا اول اون گفت،اگر به مادرم نمي گفت منم نمي گفتم
اميرعلي-از بس که خري،من ميخوام زندگيتو نجات بدم
هستي با گريه گفت:
هستي-چرا دست از سرمون برنمي داري؟مگه ما چه هيزم تري بهت فروختيم بذار زندگيمونو بکنيم
اميرعلي-شما نه ولي تو آره
هستي-حالا چي؟حالا چي ميخواي؟چيکار کنم؟
اميرعلي-از زندگي بهرام برو بيرون تو لياقت نداري
بهرام-لا اله الا لالهاميرعلي رو به نينا گفت:
اميرعلي-ببين يه خر دوپا داره ذکر ميگههستي با حرص جيغ زد:
romangram.com | @romangram_com