#دالیت_پارت_89

نينا به من نگاه کرد و گفتم:
-مي دونم باهات صحبت ميکنه فقط ميخوام بدونم چه فکري درموردم ميکنه ببعد دوماه چه جايگاهي گرفتم؟
-من بهش زنگ ميزنم،ازش پرسيدم و سکوت کرد و فقط گفت«فعلا همه چيز خوبه»
-همين؟!
-خيلي مونده که خيالش آسوده بشه
نفسي با غم کشيدم . به کارم ادامه دادم و گفتم:
-نينا دوماهه ميخواد يه کليد بسازه بده به من،نميسازه از قصد که من بيرون نرم،نينا من فقط زماني بيرون ميرم که اميرعلي بخواد!
-صبر کن،بذار آروم بشه کليد هم برات ميسازه
-دو روز پيش سرم درد مي کرد مي خواستم يه استامينوفن بخرم نينا يه استامينوفن325!!اگر بدوني چيکار کرد،عين مجرما باهام رفتار کرد عين بازپرس هزاربار پرسيد بار چندممه که ميخورم،آخرين بار کي خوردم،چندتا خوردم...تا گريه ي منو درنياورد خيالش راحت نشد و ولم نکرد«نينا دلسوزانه منو نگاه کرد و گفتم»از چک کردن ها خسته شدم«تلفن زنگ خورد و گفتم»ببين ميدونه امروز مياي ولي بازم هر يه ساعت زنگ ميزنه فقط ببينه خونام يا نه
تلفن رو برداشم و صداي هستي اومد،با تعجب گفتم:
-هستي توئي؟!!
هستي با گريه گفت:
هستي-مگه نگفتي باهاش صحبت ميکنم؟
-با بهرام دعوات شده؟
هستي-بهرام و اميرعلي تو بيمارستان دعواشون شده،اميرعلي دماغ بهرامو شکونده هردوشون الأن بازداشتگاهند...
-خاک بر سرم براي چي؟!!
هستي-سر من و تو دعواشون شد،چرا اين خروس جنگي رو کنترل نمي کني؟
-کدوم پاسگاه هستين؟
هستي-هميني که تو بولوار بيمارستانه
نينا-چيشده؟
-اميرعلي با پسرعمه ش دعواشون شده،سند خونه کجاست يعني!؟اميرعلي حتما بازداشته ديگه..
نينا-بازداشت براي چي؟
-دماغ بهرامو شکونده

romangram.com | @romangram_com