#دالیت_پارت_88
گوشي رو قطع کردم حس کردم چشم هستي هنوز به اميرعليِ،نمي خواستم اونو از دست بدم انگار از ديروز ظهر تا امروز صبح احساسم نسبت بهش عوض شده،يادمه وقتي يک شب رو با عليرضا گذروندم عشقش برام بزرگتر شده بود و حالا نسبت به اميرعليهم حس آرومتري پيدا کردم با اينکه هنوز مي ترسم و استرس دارم و همچنان نگرانم ولي به اندازه ي ديروز اميرعلي برام بي معنا نيست اونقدر هست که نمي خوام هستي حتي يک لحظه هم بهش فکر کنه شايد چون در حال حاضر پل هاي پشت سرمو خراب کردم و اميرعلي تنها راه زندگي منه برام اونقدر مهم شده بود!
اون روز تا اميرعلي بياد کلي فکر و خيال کردم و فقط به اون و زندگي باهاش تأمل کردم تا به اين نتيجه برسم که فقط بايد کاري کنم که اين راهو از دست ندم و تونقدر اميرعلي رو راضي نگه دارم که منو به حال خودم رها نکنه از اعتيادم از حال بد گذشته م از تحقير و سرزنش خونواده م مي ترسيدم حداقل اينطوري با يک نفر روبرو هستم...
کم کم به زندگي با اميرعلي عادت کردم و طبق اعتقادات و باورهاش نسبت به زندگي،زندگي کردم..به چک کردن هاش به نگاه هاي معني دار و خرماي بودارش عادت کرده بودم،بيش از اونچه خيال مي کردم منو در مسيري که خودش مي خواست قرار داد،درست عين سلطاني بود که هر چند قلمروش کوچيک و کم جمعيت باشه ولي همچنان فرمانروائي ميکنه؛دو ماه و نيم از زندگي با اميرعلي مي گذشت،از ازدواج موقت ما فقط چهار نفر مطلع بودن،نينا و سيروس،هستي و بهرام
نينا معمولا هفته اي يکبار به خونمون مي اومد و کلي سفارش بهم مي کرد و باهام درد و دل مي کرد مثل اون روز که از ظهر اومده بود و قرار بود شب هم سيروس بياد
نينا-چرا لوبياها رو اينقدر درشت خرد کردي؟
-اميرعلي ريز دوست نداره غر ميزنه«دست از کار نگه داشتم..برگشتم به نينا که کنارم بود نگاه کردم»عليرضا ريز دوست داشت...
-هنوز بهش فکر ميکني؟
-نه،من فکر نمي کنم اميرعلي گاهي وادارم ميکنه،تمام کاراش متضاد کاراي عليرضاست،هردو از يک پدر و مادر در يک محيط با استعداد مشترک ولي انگار نه انگار که نسبتي با هم دارند،عليرضا همسان گرا بود و اميرعلي حتي اگر هزار نفر هم دورش باشند هر هزار نفر رو به راه خودش صف ميکنه...
-اينقدر مقايسشون نکن تو الأن زن اميرعلي اي
-ديگه علاقه اي به عليرضا ندارم،اميرعلي همونطور که هر روز منو براي خودش محبوس تر ميکنه روحمم در گرو خودش نگه مي داره
نينا لبخندي زد و گفت:
-نون و نمک خوردن و زير يک سقف رفتن کحبت مياره
-ولي انگار اين احساس فقط براي منه محبتي که بخاطر نيازم ،وابستگي رو بخاطر وابستگي محبت شکل داده نينا من از اميرعلي مي ترسم از ترسمه که عين پروانه دورش ميچرخم
،مي ترسم کم بذارم تحقير بشم،اميرعلي خودخواهه،تعصبيه،وقتي ازش فاصله مي گيرم مثل يه پسربچه ي تخس توي چشمام نگاه ميکنه و ميگه«نکنه احساست به اون مرتيکه ست که بينمون فاصله ميندازه؟!»بعد شروع ميکنه مثل يه مجرم ازم اعتراف گرفتن انگار من از اولش زنش بودم و بهش خيانت کردم
-تازه دوماه گذشته بهش فرصت بده
پوزخندي زدم و گفتم:
-فرصت؟!خدانکنه کمي بلغزم تاکيدي بهم يادآوري ميکنه«نگار حواستو جمع کن اين فقط و تنها فرصت توئه»
-فقط يکم حساسه سيروسم حساسه،چون من جوون تر از اونم چون يه زن سي ساله م و اون يه مرد جاافتاده و پخته که همه در نگاه اول منو دخترش مي خونند،سيروس هم ميترسه و از ترسش که مبادا منو از دست بده کارائي ميکنه که در شأنش در شأن من نيست
-وقتي گفتي من صيغه ي اميرعليم چي گفت؟...
-کيدوني که سيروس دوسِت داره و چون قبولت داره در موردت مخلافت نميکنه
-گفتي چرا زن اميرعلي شدم؟
-ماجراي عليرضا رو نگفتم
-اميرعلي باهت صحبت کرده؟
romangram.com | @romangram_com