#دالیت_پارت_87

-صيغه
-عوضي!صيغه ت کرد؟!«با حرص و نفس زنان ادامه داد»رگ غيرت کلفتش اجازه داد که زن برادر عزيزشو...
با حرص گفتم:
-هسـتي!اسم اونو نيار..«آروم تر گفتم»هستي قسمت ميدم به ارواح خاک مرده هات به عزيزت قسمت ميدم که به اميرعلي حرفي از عليرضا نزني
هستي با تعجب گفت:
-نميدونه؟؟!
-اگر بفهمه..هستي زندگي من به يه نخ نازک وصله نسيمي به اين نخ بخوره پاره ميشه،اونقدر مي ترسم که همش در حال استرس و اظطرابم،بذار زندگي کنم..
-من چيکار به زندگي تو دارم اگر اميرعلي چوب تو لونه ي زنبور نکنه
-چرا؟!چطــور؟!!
-بهش بگو پاشو از کفش من بکشه بيرون،بهرام هم براي من يه شانسه،من دارم زندگي مي کنم نگار،بهرامُ هم دوست دارم ولي اميرعلي نميذاره
-من باهاش صحبت مي کنم نترس
هستي يکم سکوت کرد و بعد گفت:
-چطوريه؟!
-ازش مي ترسم،خيلي عصبيه،تو اوج هر احساسي گذشتمو پيش ميکشه و از عصبانيت عين لبو قرمز ميشه عين بيد ميلرزه،حس ميکنم زندانم عوض شده
هستي با غم گفت:
-ديشب با بهرام دعوام شد،اميرعلي پُرش کرده بود،نگار جلوشو بگير،اميرعلي از من حرص و کينه داره
با يه حس نامطلوب و ناخوشايند گفتم:
-عاشقت شده بود؟
هستي سکوت کرد،به قيافه م تو آينه نگاه کردم چرا اخم کردم؟!اميرعلي ديروز وارد زندگيم شد چه مرگته نگار؟!
-نمي دونم نگار،کاري نداري؟
-هستي بهرام از گذشته ت خبر داره؟
-نه از همه ش،ولي به لطف شوهرت حتما ميفهمه و ترکم ميکنه
-خداحافظ

romangram.com | @romangram_com