#دالیت_پارت_86

-چرا از خودش نمي پرسي؟
-فکر مي کني به من جواب ميده؟ميخواي بپرسم که با اين سوالم باز هم خودمو تحقير کنه؟
-خب حالا که چي؟براي چي مي پرسي؟
-چرا منو مي پيچوني جواب منو بده؟
-دو سال قبل با هم آشنا شديم اول همه چيز خوب پيش مي رفت ولي منه احمق علاوه بر اينکه با اميرعلي بودم اون موقع با سينا هم دوست بودم
و يه روز سرزده اومد پيم و مچمو گرفت و ديوونه بازي درآورد و کلي دري وري گفت و نذاشت حتي من يه خط توضيح بدمو دو سه تا مشت هم حواله ي سروش سينا کرد و بعدشم گذاشت و رفت.
-يعني مي خواست باهات ازدواج کنه؟
-اين چه بدرد تو ميخوره؟
قلبم يه جوري شد حالم بهم ريخت هنوز حس خاصي به اميرعلي نداشتم ولي حرصم گرفته بود چرا؟؟؟!!چرا اينطوري شدم من؟؟!
گوشي رو محکم تو دستم فشردم و با لحن بد و تندي به هستي گفتم:
-بهم بگــو
هستي هم با حرص خاصي گفت:
-آره،احمق بيشعور عقب افتاده ي امّل
-چطوري با هم آشنا شدين؟
هستي با حرص بيشتر گفت:
-براي چي داري گذشتمونو چُتکه ميکني؟که چي؟که چي رو بدست بياري؟
-چرا قبلا نگفته بودي با اميرعلي بودي؟
-من باهاش نبودم،اون مقيد و تصبيه،با همه ي پسرا فرق داره حتي در حد بهرام هم نبود معلوم نبود چي مي خواست«با حرص بيشتري گفت»اون ديوونه ست روانيه مردک احمق«بعد چند ثانيه سکوت با لحن آرومي گفت»با هميد؟
با ناراحتي گفتم:
-آره
هستي سکوت کرد،صداي نفسش مي اومد صداش زدم:
-هستي؟
-ازدواج کردين؟

romangram.com | @romangram_com