#دالیت_پارت_85

-بيمارستان يه چيزي مي خورم خداحافظ
از جا بلند شدم که بدرقه اش کنم که گفت:
-چرا بلند شدي؟ديروقت خوابيدي
اومدم از در خونه بيام داخل راهرو که باز برگشت منو که ديد گفت:
-اينطوري نيا بيرون همسايه بالا سرمون داريم يه وقت مياد پائين
-وسايل ديروز رو از کجا خريدي ببرم پس بدم؟
-نمي خواد،خودم ميام مي برم پس ميدم
-کي مياي؟
-تا هفت هشت بيمارستانم
مأيوس گفتم:
-تا هفـت هـشت؟!
اميرعلي کوله شو به دوش گرفت و گفت:
-امروز کلاس هم دارم طول ميکشه،اينور اونور نرو کليد نداري پشت در ميموني
سري تکون دادم و اميرعلي رفت و من در خونه رو بستم و به تخت برگشتم..به جاي بهم ريخته ي کنارم نگاه کردم،نمي دونم چا ياد عليرضا افتادم،وقتي کنارش بودم خيال مي کردم براي هميشه کنار هم قرار مي گيريم ولي الأن اون رفته به سوي زندگي اي که با دخترخاله ش شروع کرده و من هم فقط يک روزه که با برادرش اميرعلي زندگي مي کنم ولي حس مي کنم مدت هاستعمق خاطره ي يک روزه ام بيشتر از چيزيِ که بهش فکر مي کردم.
وقتي بچه بوديم هميشه اميرعلي گريه ي منو درمي آورد و عليرضا اميرعلي رو دعوا مي کرد و منو بغل مي کرد،هيچ وقت هم آبم با اميرعلي توي يه جوب نمي رفت،از اينکه هميشه دور و برشون بودم و هرجا مي خواستند پسرونه برن من دنبالشون راه مي افتادم حرصش مي گرفت و باهام جر و بحث مي کرد.
يهو ياد مکلامه ي هستي و اميرعلي افتادم،از جا بلند شدم يعني اميرعلي و هستي با هم دوست بودند؟!اميرعلي چطوري از دختري مثل هستي خوشش اومده بود؟!چه رابطه اي بينشون بوده؟تلفن رو برداشتم و شماره هستي رو گرفتم
بعد چند تا بوق با صداي خواب آلودي جواب داد و گفتم:
-هستي!منم نگار
يکم مکث کرد و بعد جدي گفت:
-چيه؟
-هستي تو با اميرعلي دوست بودي؟
-کله ي سحر زنگ زدي آمار اون رواني رو دربياري؟
-هستي خواهش مي کنم بگو

romangram.com | @romangram_com