#دالیت_پارت_84

با تعجب و هيجاني که از ترسو دلهره به وجود اومده بود گفتم:
-اميرعلي من الان ن صيغه اي توأام،دارم باهات زندگي ميکنم اين براي خونواده ي من فاجعه ست و اينکه من به چه جهت بيمارستان بستري بودم و اينکه گذشته ي من هم حتما به گوش مادرت و پدرت ميرسه و اين براي خونواده ي تو فاجعه تره
اميرعلي درحالي که صورتش متمايل به زير بود به طرف من نگاه کرد و گفت:
-پس از گذشته ت اينقدر پشيموني و خجالت ميکشي؟
وارفته اميرعلي رو نگاه کردم حس کردم فقط جسم زندانم عوض شده اينجا همون خونه ي خودمه با فرق اينکه افرادي که سرزنشم مي کردند و تحقيرم مي کردند تبديل شدند به يک نفر به اسم "اميرعلي" انگار تقدير من همين بود،هر جاي دنيا برم فقط مکان زندان و زندان بان تغيير ميکنه
ظرف ها رو بي صدا جمع کردم تا بلند شدم اميرعلي گفت:
-هر کسي هم بفهمه هيچ کاري نميتونه بکنه هر کاري هم بکنه بر عليه خودش کرده چون زن شرعي و قانوني من هستي
به اميرعلي نگاه کرردم براي يک لحظه قلبم گرم شد حس کردم ديگه کسي نميتونه بهم صدمه وارد کنه،يکي پشت سرمه يه پشتوانه ي گرم و محکم دارم.
ظرفا رو بردم آشپزخونه،مسلما اين زندگي اي نيست که من آرزوشو داشتم و براش برنامه ريزي کرده بودم وقتي اميرعلي هم اوني نيست که هميشه بهش فکر مي کردم،من هرگز اميرعلي رو کسي جز برادر عليرضا،دوست هرمان،همسايمون نديده بودم ولي الأن انگار از همه به من نزديکتر شده و وقتي معني افکارمو درک کردم که اميرعلي مالکيت خودشو بهم ثابت کرد و تازه توي اون لحظه ها فهميدم که اميرعلي و عليرضا علاوه بر تفاوت اخلاقي،رفتاري،وضعيت مالي و احساسي تفاوت هاي هنگفت ديگه اي هم دارند.شايد اميرعلي کوچيکتر از عليرضا و بي تجربه تر در حرفه شون و کم توان تر از اون از نظر مالي و زندگي بود ولي فقط کسي که با هردوشون زندگي کرده باشه و رابطه داشته باشه ميفهمه که اميرعلي روحيه ي بسيار قدرتمندي داره وقتي روي تخت نشستم تنم از شدت شرم و هيجان گُر گرفته بودولي دستام يخ بودن!اميرعلي تا چندوقت پيش فقط دوستمون بود حالا شوهرم از همه بهم نزديکتر،از در اتاق که وارد شد نگام کرد نگاهشو حس مي کردم سرم به زير بود،اومد بالا سرم،دست برد زير چونمو سرمو بلند کرد توي چشماش نگاه کردم قرينه ي چشمش تموم ابعاد چشممو اندازه ميزد،کنارم نشست،منو برگردوند سمت خودش...اول يه بوسه ي خيلي آروم،لباش داغ بود و انرژي فوق العاده اي از دستاش به تنم وارد ميشد،خيلي خوب مي دونست چطور مديريت داشته باشه،بوسه ها رو به مرور طولاني تر و با شدت و حرارت بيشتري به اجرا مي رسوند..وقتي در کنارش قرار ميگيري حس ميکني يه موجود ضعيف در برابر يه شير قوي که سلطان جنگل خودشه هستي و توان هيچ گونه استقامتي در برابرش نداري.
چشماي خشمگينشو مقابل چشمام قرار داد،چرا يهو عصباني شد؟!ترسيده و نگران نگاهش کردم که زبون باز کرد و گفت:
-چندوقته که با خودم مقابله مي کنم که گذشتتو هضم کنم مي دونستم توي اين لحظه مغز و قلبم بر عليه همديگه بلند ميشن و منو ديوونه ميکنن،فکر ميکردم تونستم قبول کنم که الأن که پيشمي الأن از هر کسي به من نزديکتري ولي يه چيزي تو وجودم داره نعره ميزنه و رگ گردنمو ميفشره،داغ ميکنم وقتي يادم مي افته قبل من با کس ديگه اي بودي
با ترس و لرز گفتم:
-محرم بود...
عصبي ولي با صداي آروم گفت:
-بيحا،تو دختر بودي حق نداشتي...
نميدونم چرا اينطوري بود،انگار تعصبش بر عليه شخصيت و منشش بود!انگار خارج از اون موقعيت و تخت و لحظات خصوصي و زندگي با من ميشد يه رزيدنت سال بالائي اي که دست راست بهترين پزشک مغز و اعصاب که شخصيت مرموز و صرفا جدي و البته موفق داشت ولي وقتي د قالب همسري من قرار مي گرفت ميشد يه مرد سنتي اي که به مردسالاري اعتقاد داره و به کسي جز خودش حق واقعي به زن و زندگيش نميده نه اينکه در حال و آينده همسرش متعلق به اون هست در گذشته هم مي بايستيبه اون وفادار و تعلق خاطر مي داشت!!چيزي که در وجود عليرضا وجود نداشت حس مالکيت قوي اي بود که اميرعلي بيش از اندازه در خودش داشت و براش هم ارزش قائل بود و حق مسلم خودش مي دونست.اگر فقط يه اپسيلون بو مي برد که قبلا من با عليرضا بودم به احتمال زياد جفتمونو مي کشت!
درحالي که ازش خيلي مي ترسيدم و استرس بهم وارد مي کرد ولي آرامش خاصي بهم القا مي کرد و وجود اين دو حس متضاد در کنار هم تقريبا چيز غيرممکني بود ولي من تجربه اش کرده بودم...
صبح با سر و صداي اميرعلي که دنبال لباسش مي گشت بيدار شدم و گفتم:
-دنبال چي مي گردي؟
-بيدارت کردم؟لباسمو پيدا نمي کردم الأن ديدم سر جاش گذاشتي!
تا اومدم از جام بلند بشم گفت:
-تو بخواب خيلي زوده که بيدار شي
-صبحونه خوردي؟

romangram.com | @romangram_com