#دالیت_پارت_83
گوشاش سرخ شد وقتي عصبي ميشد اينطوري گوشاش سرخ ميشد و به يه جا غير از صورت کسي که باهاش صحبت مي کرد نگاه مي کرد،اميرعلي قبلا اصلا نشون نمي داد که تعصبيه ولي الان مي غهمم اوني نبوده که نشون مي داده شايد هم گذشته ي من اونقدر حساسش کرده بود!
-اميرعلي؟
سربلند کرد و نگام کرد..گفتم:
-اميرعلي اگه مامان و بابات بفهمند؟
-نمي فهمند
-تو چرا اينجا زندگي مي کني؟مگه هميشه از بيمارستان نمي رفتي خونتون؟بيمارستان هم از خونتون اونقدرها دور نبوده که تو اينجا رو گرفتي!
-با مادرم زياد آبم توي يه جوب نميره،زديم به تيپ و تاپ هم منم از خونه زدم بيرون اينجا رو گرتم،زياد نيست تقريبا دو سه ماهه...
-بالأخره که آشتي ميکنين
تند جواب داد:
-آشتي ميکنيم ولي برنمي گردم
-چرا؟!
اميرعلي يه نگاه مسخره به من انداخت و گفت:
-حالا واسه چي داري منو مشاوره ميکني؟براي چي سوال جواب ميکني؟
-چون اگه مادرت بفهمه به مادرم اطلاع ميده...
-خب مادرت بفهمه..!
-اميرعلي!
با تعجب نگاهش کردم که گفت:
-مادرت ميخواد چيکار کنه؟يا هرمان؟يا هر کس ديگه اي؟
فعلا من تنها کسي هستم که ميتونم برات تصميم بگيرم،قانون و شرع هم با منه
به اميرعلي نگاه کردم اصلا بهش نمي اومد شوهر من باشه هر حسي بهش داشتم الا حس همسري
-اگر بفهمن که من به صيغه ي تو دراومدم وضع از ايني که هست هم بدتر ميشه
اميرعلي بيخيال و خونسرد گفت:
-هيچ اتفاقي نميفته،کاري از دست کسي برنمياد که بخوان اتفاقي رو رخ بدن
romangram.com | @romangram_com