#دالیت_پارت_82

-خودم مي برم
-حالا اينارو بخوريم...
-مگه نگفتي مي خواي زندگي کني يه خانم براي زندگي کردن ميخواي؟اين ادامه ي زندگي گذشتت هس،تا چند دقيقه ديگه غذا درست مي کنم
رفتم تو آشپزخونه و چنتا سيب زميني پيدا کردم،داشتم کوکو سيب زميني درست مي کردم که ديدم صداي اميرعلي نمياد اومدم از آشپزخونه بيام بيرون ديدم روي تخت به عرض دراز کشيده و کتابشم روسينه ش هست و خوابش برده،قدش بلند بود ولي به درشتي عليرضا نبود،وقتي با لباس راحتي بود حس کردم خيلي وقته باهاش زندگي کردم خاطرات زيادي با اميرعلي نداشتم ولي چقدر نزديک تر از عليرضا بهم بود!رفتم از کمد يه پتو آوردم و انداختم روش،سريع از خواب پريد و اول يکه خورده نگاهم کرد که گفتم:
-بخواب غذا حاضر شد صدات مي کنم
-ساعت چنده؟
-پنج و ربع
-هفت کشيکم
-مگه نگفتي مرخصي گرفتي؟
-آهان،آره يادم رفته بود،غذا حاضر نشد؟
-چرا ديگه الأن سفره ميندازم
سفره رو انداختم،انگار روزها به عقب برگشته بود ولي جاي عليرضا،اميرعلي بود،جاي عشق،دلهره و ترس توي قلبم بود.صداش کردم از اتاق اومد بيرون به سفره يکم نگاه کرد نمي دونم پيش خود چه فکري کرد ولي هر فکري بود اونو خشنود مي کرد،اين از چهره ش مشخص بود.اومد سر سفره نشست و شروع به غذاخوردن کرد بهش نگاه کردم نمي دونستم از دست پختم خوشش مياد يا نه،درحالي که همينطوري لقمه تو دهنش بود با تعجب منو نگاه کرد و سرشو به معني "چيه؟" تکون داد که گفتم:
-ميخوام ببينم خوشت...يعني دست پختم
لقمش قورت داد و گفت:
-اولين بارم نيست که غذايي که تو پختي رو ميخورم
با گنگي نگاهش کردم و بعد از چند دقيقه بدون اينکه نگاهم کنه گفت:
-ديگه چرا نگاهم مي کني؟!
سرشو بلند کرد و دوباره سري به معني "چيه؟" تکون داد و بعد قبل اينکه جواب منو بگيره گفت:
-منظورت از اينکه هنوز روسري سرته چيه؟
چنگالو توي بشقاب رها کرد و منو منتظر و شاکي نگاه کرد،چرا اينقدر جدي و مشکوک بود!چرا يهوئي قاطي ميکنه؟!روسريمو باز کردم و کنارم گذاشتم و يه ليوان آب ريختم که بخورم ديدم هنوز اميرعلي داره خيره نگاهم ميکنه،با گنگي و نامفهومي نگاش کردم که بالاخره لب باز کرد و گفت:
-موهات هنوز مثل بچگي هات فره؟!
لبخندي کمرنگ زدم،چه خوب يادشه!اميرعلي آهسته گفت:
-هنوز انگار همون نگار ده پونزده سال پيشي،اي کاش هيچ چيز تغيير نمي کرد

romangram.com | @romangram_com