#دالیت_پارت_81

اميرعلي-چيه؟...وظيفت بود،نمي گفتي پوستتو مي کندم اگر مي فهميدم ميدوني و نگفتي...چيه بهش برخورد..؟!چيزي که حقشه رو گفتم...برو بابا مرده شور تو و زندگيت رو ببرن...چون خاک بر سري،آدم چنين زني رو صيغه ميکنه؟!...اُ..اُاُ..درست حرف بزن...فرق اين دو زن زمين تا آسمونه...چاييدي،بهرام چاييدي،من قبلا چاشنيشو چشيدم،اين مار خوش خط و خال سَمّيه!...نه داداش من خوشبختانه من خيز راه رفتن باهاشم برنداشته بودم که فهميدم گاو پيشوني سفيد ما اون که بهش دست درازي نکرده بابابزرگمون بوده...بهرام ميام صورتتو برات بزک دوزک مي کنما!طمع مشت هاي منو چشيدي که؛گفتم درست درموردش صحبت کن...هان نمي دونستي بدون عقدش کردم تموم شد رفت...جرئت داري دهن باز کن ببين صيغه ي يه هرزه رو مي ذارم روي داريه جلوي چشم مادرت يا نه...جرئت ئاري به مامانم بگو...نه من مثل تو نيستم...باشه داداش من...
گوشي رو بست و پرت کرد رو داشبورد و زير لب گفت:
اميرعلي-زيرآب براي من ميزنه..فکر کرده ازش مي ترسم..واسه من چوقولي ميکنه..«همراه با پوزخندي روي لبش ادامه داد»اونو تهديد ميکنه که فکر ميکنه غلطاشو يادم ميره..«ادا درآورد و گفت»به مامانت ميگم...جرئت داري بگو ببين من چه بلايي سرت ميارم..«رو کرد به من و گفت»چيه؟نکنه چون دکترم نبايد اينطوري حرف بزنم من پروفسورم بشم همينم که ميبيني..درس نخوندم که کلاسم بره بالا،من بچه سوسول باکلاس نيستم،اعصابم به زبونم اتصال داره
نفسي از غم و بيچارگي کشيدم از چاله دراومدم افتادم تو چاه،ميگن عقل نباشه جون در عذابِ حتما اين ضرب المثل رو واسه من زدن،حس کردم که به کنيزي اميرعلي ميرم هموني که نينا به اميرعلي گفته بود..قلبم هيچ کسي جز ترس نداشت،ضعيف تر از اين بودم که فکر کنم،حساس تر از رفتار خشني که اميرعلي داشت.
وقتي جلو خونه ش نگه داشت يکه خوردم خيال مي کردم الأن وارد يکي از طبقات آپارتمان هاي آنچناني ميشيم ولي اينطور نبود!برعکس عليرضا گويا وضع مالي آنچناني نداشت،يه خونه ي دو طبقه بود که زياد هم نوساز نبود!در ورود اول که باز ميشد يه راهرو به در خونه ي طبقه ي اول مي خورد از جلوي در يه راه پله بود که به در خونه ي طبقه دوم متصل ميشد،اميرعلي منو به طرف طبقه ي اول هدايت کرد و در خونه رو باز کرد.
اول يه هال نه زياد بزرگ بود سمت راستش حياط و تراس،سمت چپش دو تا آشپزخونه همين!اصا شبيه خونه ي يه پزشک نبود يا شايد من انتظار واهي داشتم!اون که هنوز يه رزيدنتِ،تخصص نگرفته چرا هيچ چيز زندگي اميرعلي شبيه به يه پزشک نيست!؟نه رفتارش نه مدنيت زندگيش نه...انگار تو دنياي ديگه اي زندگي مي کرد و حرفه ش روي شخصيت و باورهاش تأثير نذاشته
-چرا همونطوري جلوي در ايستادي؟
-خونه ي خودته؟
-نه پس کليدشو دزديدم زن صيغه ايمو يواشکي بيارم اينجا
به طرف حياط رفتم يه حياط نقلي داشت که دور تا دورش باغچه بود،پائيز و زمستون هيچ برگي روي درختاي ضعيف جثه با اون تنه هاي باريکشون نگذاشته بود،صداي قارقار کلاغ مي اومد به آسمون سفيدرنگ نگاه کردم چقدر امسال سرد شده!درست مثل زندگيم،چطوري به اينجا رسيدم؟!
هرچي که هست من ديگه توي اين خونه هستم بايد به اميرعلي خودمو ثابت کنم يا بدبخت مي مونم يا سلام زندگي مي کنم؛اميرعلي يه آدم درست و حسابيه،درسته که مرد روياهام نيست ولي اونقدر معرفت داشت که بازم منو زير بال و پرش گرفت ولي برادر عوضيش ديد که به چه روزي افتادم ولي حتي يه بار يه بار دلش به رحم نيومد که کمکم کنه فرق عشق اين دو برادر در همينه...براش بايد جبران کنم اون به من زندگي داد تا آواره ي خيابونا نشم،که به زندانم برنگردم،شايد اگر آبروم جلوي خونوادم نمي رفت امن ترين جاي دنيا هنوز خونه ي پدرريم بود ولي الأن امن ترين مکان اين خونه ست.الأن که پاکم الأن که هوشيارم از مرگ مي ترسم پس بايد زندگي کنم من که ديگه چيزي براي باختن ندارم ولي هنوزم آرزوي ساختن دارم،چون تو اوج جوونيم حتي هنوز بيست و يک سلام هم نشده چرا آرزوهامو با اميرعلي نسازم؟!حداقل جبران وفاداري به کسي که دوستش داشه،عليرضا مي گفت عاشق شده و به عشقش نارو زد ولي اميرعلي ميگه فقط دوست داشته و معرفت خرجش ميکنه...
برگشتم ديدم داره با بخاري کلنجار ميره تا روشنش کنه،روي مبل کتاب هاي پزشکيش بود،لباساشم روي دسته ي مبل انداخته بود،استکان هاي چاي خشک شده همراه همون چايي که ته ليوان خودنمائي مي کرد روي ميز بود.استکان ها رو جمع کردم و به آشپزخونه رفتم،مثل بقيه جاهاي خونه مدرن نبود تشکيل شده از يه سري کابينت ليموئي رنگ و يخچال و گاز و يه لباس شوئي بود.ظرفشوئي پر از ظرف بود،استکان ها رو توي ظرفشوئي گذاشتم و برگشتم به هال ديدم هنوز درگير بخاريِ!لباساشو جمع کردم به اتاقي که روبروي آشپزخونه بود رفتم،يه تخت دونفره ي بهم ريخته بود،يه ميز توالتي که فقط روش ادکلن و اسپري و ضدآفتاب بود
،کلي لباس هم روي زمين و روي تخت و ريخته بود؛پرده نصفش از چوب پرده کنده شده بود،يه سرس از کتاباش هم روي زمين ريخته شده بودن!لباساشو روي تخت گذاشتم و به اتاق ديگه ي خونه رفتم بيشتر شبيه انباري بود تا اتاق!سرد عين سردخونه،هرچي دستش رسيده بود پرت کرده بود اونجا،اومدم بيرون در اتاقو بستم و مانتومو درآوردم و رفتم به آشپزخونه در يخچالو باز کردم،تمام اجزاي اين خونه از مجرد بودن اميرعلي حرف ميزدن،توي يخچالش فقط کنسرو پيدا ميشد و شيشه هاي آب و بطري هاي نوشابه و دلستر..در کابينتا رو باز کردم توشون فقط چائي بود و نمک و فلفل و ادويه چنتا گياه جوشوندني با کلي ظروف يکبار مصرف!چنتايي هم ظرف ملامين و فلزي داشت ولي خيلي کم...
اميرعلي اومد توي آشپزخونه و يکي از کشوهاي انتهائي رو بازکرد و وسط يه مشت خرت و پرت يع انبردست برداشت وگفتم:
-غذا چي درست کنم؟
اميرعلي يه نگاه به من کرد و يه نگاه به کل آشپزخونه و گفت:
-الأن ميرم وسايل ناهار رو ميخرم....
||||
تا اميرعلي بخاري رو درست کنه و بره خريد و بياد تمام اتاقشو جمع و جور کردم،هرچي باشه ديگه اونجا خونه ي منم بود،حالا ميشد به اونجا گفت "اتاق خواب".وقتي اومد اونم با کلي اسباب و اثاثيه يه نگاهي به جنسائي که خريده بود کردم،تا تونسته بود مجددا غذهاي نيمه آماده خريده بود به اميرعلي نگاه کردم و گفتم:
-گفتم ناهار چي درست کنم نه گرم کنم که رفتي اين همه کنسرو خريدي،من غذادرست کردن بلدم،لازم نيست ديگه اين غذاها رو بخوري،برات ليست مي نويسم اونائي که نوشتم رو بخر
-اينارو چيکار کنم؟
-ببر پس بده
-پس بدم؟من روم نميشه ببرم پس بدم

romangram.com | @romangram_com