#دالیت_پارت_78

نينا-تو برگردي بازم معتاد ميشي،تو نبايد تنها باشي،من دارم زندگيمو بخاطر تو از دست ميدم؛من خيلي وقته ميدونم اميرعلي دوستت داره واسه همينم وقتي حالت بد شد گفتم بيارنت بيمارستان اميرعلي اينا،جون تنها شانست عشق اميرعلي بود،اگر مي خواست قبولت کنه بايد از همه چيز مطلع مي شد،بايد توي بدترين حالت مي ديدت وقتي تو آي سي يو بودي تموم مدت اون روزها با اميرعلي صحبت کردم و التماسش کردم که بهت اين فرصتو بده،نگار من واسه زندگيت نذر کردم منو شرمنده نکن،تو دختر خوبي هستي،چوب عشق اولو خوردي ولي حالا خودتو ثابت کن
اميرعلي صدام کرد و گفت:
اميرعلي-بيا بشين حاج آقا خطبه رو بخونه
روي صندلي نشستم و گفتم:
-مامانت..؟!
اميرعلي بدون اينکه جوابمو بده گفت:
اميرعلي-حاج آقا بفرمائيد
-صبر کنيد،اميرعلي مامانت اگر بفهمه...
اميرعلي-مامانم بفهمه چي؟چي؟!تو مگه غير از من راهي هم داري؟
با بغض نگاهش کردم و عاصي گفت:
اميرعلي-اُه..جلوي من گريه نکن جوابمو بده
-من فقط سوال کردم
اميرعلي با حالت نامساعدي و لحن عاصي اي گفت:
اميرعلي-حاج آقا بخونيد
حاج آقا به شناسنامه م نگاه کرد و گفت:
حاج آقا-ايشون که دوشيزه اند!
اميرعلي رو به نينا گفت:
اميرعلي-اون برگه ي پزشک قانوني رو بده به حلج آقا
روسريمو کشيدم جلو،خجال کشيدم و سرمو به زير انداختم و حاج آقا گفت:
حاج آقا-خيله خب بسم لاله الرحمن الرحيم...
صيغه ي محرميت بينمون جاري شد،صيغه ي سه ساله خونده شد ولي اگر يکي از تعهداتم رو رعايت نکنم صيغه باطل ميشد يعني اميرعلي فسخش مي کرد مهريه هم فقط يک سکه بود...
نينا-من ماشين مي گيرم ميرم شما بريد
-مامان چي؟به اون چي ميگي؟

romangram.com | @romangram_com