#دالیت_پارت_77

گوشه ي لبشو جويد کمي به يه نقطه ي مبهم تو خيابون نگاه کرد و بدون اينکه از تو آيينه نگام کنه گفت:
امرعلي-ميخوام برت گردونم ولي ميترسم از اينم بدترش کني چون ناقص العقلي..
.
نينا-نه اميرعلي ببرش...
يکه خورده به نينا نگاه کردم،اين نيناست که اينو ميگه؟!
نينا-التماست مي کنم بالا سرش باش نگار ديگه آينده اي تو اون خونه نداره اميرعلي کنيزيتو ميکنه،اگر توي خونه ي تو حبس باشه بهتره که زير دستاي هرمان کتک بخوره و از حرفاي تنت و تيز مامانم دوباره معتاد بشه،اميرعلي نگار از گوشت و خون منه ميشناسمش..اينطوري که روزگار نشون ميده نيست،من خودم تعهد ميدم،عقدش نکن،صيغه ش کن،اگر خودشو بهت ثابت کرد بعد...اميرعلي اگر دست از پا خطا کرد خودم ميام از خونه ت ميبرمش...ولي تو رو خدا نذار دوباره به اين روزا برگرده،اگر يکي کنارش باشه راهش کج نميشه...اميرعلي نگار فقط به خاطر يه اشتباه..يه اشتباه عاطفي سلام بودنشو باخته اونم بدون هيچ گناه و معصيتي...
اميرعلي مدتي ساکت موند و من با ترديد به خيابون خيره بودم،چي ميشه يعني؟حتي نينا هم راضيه؟!اميرعلي منو دوست داشته؟!منو ميبره يعني؟!
اميرعلي-نگار تو تموم ننگ هائي که يه زن نبايد تو دنيا داشته باشي رو يه جا داري..من تعصبي ام رگ غيرتم داره خفه م ميکنه...
نينا-اميرعلي..!مگه دوستش نداشتي؟يه بار بهش فرصت بده..فقط يه بار..اميرعلي اگه ببريش وقتي جو آروم بشه ديگه نه مامانم نه هرمان نه هيچکس ديگه نميتونه اين فرصتو خراب کنه،من ميشناسمش اميرعلي اين همون دختريه که رو دوش شماها بزرگ شده
اميرعلي-کاش نون و نمکتونو نمي خوردم...
بغضم ترکيد اين برادر عليرضاست من صبر نداشتم اگر کمي صبر مي کردم اوني که فکر نمي کردم مي اومد جلو ديگه لازم به تحميل کردن خودم نبود..لازم نبود اينهمه خرد بشم و غرورم له بشه..عشق عليرضا منو به اينجا رسوند عشق اميرعلي منو از منجلاب نجات ميده!مگه نه اينکه اين دو برادرن؟!باورم نميشه من تقاص برادر اميرعلي رو پس ميدم و بعد اميرعلي ميشه فرشته ي نجاتم!ديگه قلبم کار نمي کنه..تنها حسم،حس نيازي بود که به يه پناه امن داشتم که آرومم کنه فقط همين درست عين يه زن بي سرپرست بودم که به سرپرست نياز داشت..!
اميرعلي در حضور نينا منو صيغه ي خودش کرد و صدهزار تعهد ازم گرفت چقدر در يک رابطه من ذليل بودم اگر مي دونستم دنيا اينه هرگز به دنيا نمي اومدم با خدا سر به دنيا اومدنم مي جنگيدم
هر تعهدي که امضاء مي کردم نينا مي گفت:
نينا-نگار تو اينطور نيستي پس امضاش کن و قول بده
توي يه محضرخونه در حضور محضردار تعهد مي دادم
حاج آقايي که مي خواست صيغمون کنه گفت:
حاج آقا-اين همه تعهد براي صيغه؟!صيغه که اينقدر تعهد نمي خواد!
اميرعلي-اگر بهم ثابت بشه عقدش مي کنم
حاج آقا-شناسنامه ي خانوم همراهتونه؟
نينا شناسناممو از تو کيفش درآورد و داد به حاج آقا
-شناسناممو هم آوردي؟!!!
نينا-منو اميرعلي صبح با هم صحبت کرديم من اصرارش کردم که صيغه ت کنه
-نينا!!

romangram.com | @romangram_com