#دالیت_پارت_76

هستي با حرص گفت:
هستي-با من؟!اين يکيه از منم بدتر!کسيِ که تن به قيمت مفت فروخته حداقل اينه که من يه معتاد مفنگي که به خاطر گول خوردن معتادشده نيستم!
وارفته گفتم:
-هستــي؟!!!
چرا داره اينارو ميگه؟!چرا داره آبرومو ميبره؟!!
با گريه گفتم:
-هستي چرا اينطوري ميگي؟!من فقط با يه نفر بودم اونم محرمم بوده چرا داري آبرومو ميبري؟
با هق هق به اميرعلي گفتم:
-به خدا راست ميگم...
اميرعلي اونقدر عصبي بود که خدا ميدونه،با صداي آروم ولي خش دار گفت:
اميرعلي-يالا بپوش تا زودتر بريم
مانتومو مقابلم نگه داشت،مانتومو ازش گرفتم و با صداي لرزون و بغض آلود گفتم:
-هستي خيلي بدي،ازت انتظار نداشتم
هستي فقط نگاهم کرد و نينا گفت:
نينا-حالا شناختيش؟ببين به کي پناه آوردي!
با همون حال گفتم:
-اگر يه خونواده ي دلسوز و عاقل داشتم هستي من به اينجا نمي رسيدم که آبرومو جلوي همه ببري
اميرعلي رو به نينا گفت:
اميرعلي-بريم«به من با سر اشاره کرد»برو
از خونه رفتيم بيرون از گريه هق هق مي کردم،نينا منو تو آغوش کشيد،تا مدتها به همين شکل تو ماشين اميرعلي گذشت و بعد مدت ها سکوت همراه ملودي زاري من اميرعلي گفت:
اميرعلي-نينا،به کسي حرفي نزن نميخوام فعلا کسي بدونه مي برمش خونه ي خودم
نينا-آخه اميرعلي درست نيست
اميرعلي-درست اين نيست که ولش کم به امان خدا،اينطوري نميشه برگرده به اون خونه دوباره همون آش و همون کاسه ميشه چشامو رو به گندهايي که زدي ميبندم نگار،ديگه لازم نيست که منو انتخاب کني تنها چاره ت منم،اگر محبتي نسبت بهت نداشتم زندگيت برام مهم نبود ولي منِ احمق نميتونم تحمل کنم عذاب بکشي،ميخواستم تخصصمو که گرفتم بيام خواستگاريت،چون ميشناختمت،اونقدر دختر خوبي بودي که با هر کي مقايسه ت مي کردم جلوت کم بودن!من مي خواستم زندگي کنم براي زندگي به يه زن سلام و صالح نياز داشتم که فقط تو برام بودي؛نينا دارم اينا رو جلوي روي تو ميگم که بدوني اگر قبولش مي کنم از سر جوزدگي نيست..از سر حسيِ که دارم حسي که به تحقق نرسيده صدمه ديده وقتي آوردينش بيمارستان دنيا رو سرم خراب شد که حرفايي که مي شنيدم شايعه نبوده حقيقت داشته وقتي علت اعتيادشو گفتي ازش بيزار شدم ولي ته دلم به خاطر گذشته ي سلامش يه کم اميد بود دنبال توجيه بودم وقتي نگاهت مي کردم ته چشمام نگاهي بود که تو چشماي هستي نمي ديدم،تو چشماي زنائي که اطرافم ميچرخيدن نمي ديدم،وقتي ديشب جريانو گفتي،نفسم اومد بالا که حداقل..حداقل گناه نبوده..ولي نگار انگار تو با قلب من دشمني..نگار اينقد از دستت عصبانيم که حد نداره..

romangram.com | @romangram_com