#دالیت_پارت_75
-من خونمون برنمي گردم،برگردم که بهم تهمت بزنن؟منو بزنن؟«آستينمو زدم بالا..به اميرعلي نشون دادم»نمي تونم ديگه ميفهمي؟
اميرعلي عصبي اومد جلو تو صورتم داد زد:
اميرعلي-ميخواي بموني که بشي مثل اون؟!
هستي-اميرعليِ کثافت...
||||
اميرعلي تهديدوار گفت:
اميرعلي-تو خفه شو..خفـه شــو «رو کرد به من» بپوش بريم
-کجا بريم؟«به نينا نگاه کردم»نينا تو ديدي چرا قضاوت نمي کني که اينجارو امن تر ميدونم تا...
اميرعلي مانتومو از روي مبل برداشت و انداخت تو بغلم
اميرعلي-بپوش
با گريه عصبي جيغ زدم:
-ميگم نميام،نميـام،نميــام
روي زمين چمباتمه زدم و هق هق گريه م صداي سکوت خونه رو پر کرد؛اميرعلي بعد چند ثانيه برگشت آرنجمو گرفت تو صورتم نگاه کرد و گفت:
اميرعلي-ميبرمت خونه ي خودم
يکه خورده و نفس زنان نگاهش کردم...
اميرعلي-بپوش
به نينا نگاه کردم،با گريه نگاهم مي کرد
هستي-پس سينه براش ميزدي واسه خاطر اين بود؟
اميرعلي-اگر توي عوضي به اينجا نمي رسونديش اينطوري نميبردمش خونه م،اونطور که لياقتشو داشت ميبردم
هستي با پوزخند گفت:
هستي-چيه؟با هرزه ها مي پلکي؟
اميرعلي عصبي و تأکيدي با انگشت اشاره ادا کرد:
اميرعلي-اينو با خودت قاطيش نکن با خودت يکيش نکن
romangram.com | @romangram_com