#دالیت_پارت_74
اميرعلي-تو حرف حساب نميفهمي نه؟مگه نگفتم بمون اون بالا تو اتاق بي صاحاب شده ت تا ببينم چيکار ميتونم بکنم؟باز فرار کردي اومدي اينجا؟بستت نبود که معتادت کرد..؟از زندگي انداختت..؟اومدي اينجا که لنگه ي خودش بکنتت..؟
هستي با حرص جيغ زد:
هستي-اميرعلي صداتو ببر
اميرعلي با غضب هستي رو نگاه کرد و رفت طرفش و سينه به سينه ي هم ايستادن و گفت:
اميرعلي-بهرام ديشب اينجا چيکار ميکرد؟!
هستي-به تو چه ربطي داره؟موگه وکيل وصي بهرامي؟مگه ننه باباش؟فکر کردي چون پسردائيشي زندگيش به تو ربط داره؟
اميرعلي-اين احمق«به من اشاره کرد»با توي عوضي نبايد بگرده..بد و خوبشو خيال بافي ميکنه،بچه ست مغزش قد يه فنچ هم نميرسه
-اميرعلي زندگي من به تو ربطي نداره،اصلا براي چي اومدي...
اميرعلي اومد طرفمو گفت:
اميرعلي-هان؟ميخواي ولت کنم بشي يه آشغالي مثل اين؟
هستي دست برد سمت کوسن مبل و اونو به طرف اميرعلي پرت کرد..با داد و فرياد گفت:
هستي-آشغال توئي نه من از چي داري مي سوزي از اينکه الأن بهرام عاشق من شده؟!
اميرعلي-مي سوزم؟براي تو؟براي تو را بايد بسوزم تو آدمي؟دارم براي اين مي سوزم که زير چشماي خودم بزرگ شده،چون خواهر رفيقمه چون سلام بوده و من روش قسم مي خوردم ولي توي هرزه اينم خراب کردي تو فکر کردي برام ارزش داري؟براي بهرام ارزش داري؟تو...
هستي-اونقدر ارزش داشتم که عقدم کرده
اميرعلي يه لحظه رنگ باخت ولي فورا گفت:
اميرعلي-خاک بر سرش خاک بر سرِ احمقش
هستي-چرا؟وقتي تو بودي احمق نبودي حالا بهرام احمقه؟من مي دونم از کجا داري مي سوزي
اميرعلي سري تکون دا د و تاکيدوار گفت:
اميرعلي-آره،ولي خوشحالم که قبل از اينکه پام برسه توي اين خونه دست کثيفت برام رو شد«رو کرد به من»برو لباس بپوش بريم
با بغض و گريه گفتم:
-نميام،من به اون خونه نميرم...
نينا با دلسوزي و نگراني گفت:
نينا-نگـار!بپوش بريم نگار هنوز دير نشده
romangram.com | @romangram_com