#دالیت_پارت_73

هستي-اينبار دوستم نيست،محرميم!
-ازدواج کردي؟!
هستي-اهل حلال و حرومه..صيغه ايم..
-با هم زندگي ميکنين؟!
هستي-تقريبا
-کاش منم يکي رو داشتم،هستي انسان دنيايي پول و مقام و منسب داشته باشه ولي ته دلش اينو ميدونه وقتي کسي نباشه سرشو روي شونه هاش بذاره تا آروم بگيره هيچ کدوم ارزشي نداره
..هستي من گناه کردم که دلم يه خونواده ميخواست؟
هستي منو آغوش گرفت و بوسيد و گفت:
هستي-نه عزيزم
-من فقط خيلي تنهام،همين..فقط يه پشت و پناه ميخوام
هستي-بخواب عزيزم،همچي درست ميشه
دراز کشيدم..اونقدر خسته بودم که افکارم جلوي خوابمو نگيره و بخوابم،صبح با صداي جر و بحث بيدار شدم،اول از همه هم به ساعت روبروم نگاه کردم،دوازده و نيم بود..هستي رو صدا کردم..صداي چيه!
-هستي...هستي؟
از جام بلند شدم رفتم تو اتاق ديدم هستي نيست
برگشتم ديدم در خونه نيمه بازه..تا در رو باز کردم اميرعلي رو ديدم که با صورت برافروخته داشت از پله ها بالا مي اومد و نينا و هستي هم پشت سرش،اونقدر عصباني بود که ازش ترسيدم و يه قدم به عقب رفتم چرا اومده اينجا؟!!!اومد داخل و هستي گفت:
هستي-زنگ ميزنم به پليس
اميرعلي-منم همينو ميخوام،برو زنگ بزن ببينم پليس ميخواد باهات چيکار کنه؟
هستي-که با زور اومدي تو خونه ي من،يه مرد نامحرم...
اميرعلي-کي نامحرمه؟تو محرم نامحرم حاليت ميشه؟اگر حاليت بود که من الأن نمي اومدم اينو از اين خونه ي فساد ببرم
هستي مقابل اميرعلي ايستاد و انگشت سوابشو طرفش به شکل تهديد گرفت و گفت:
هستي-با من درست صحبت کن
اميرعلي-تو درستي که باهات درست صحبت کنم؟!
هستي رو کنار زد و به من نگاه کرد و گفت:

romangram.com | @romangram_com